روایتی خواندنی از روزهای اسارت شهدای غریب سیران بند بانه
به گزارش تا شهدا؛ محمود امیری از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس از روزهای حضورش در کردستان می گوید:
سال 1361 بود که در دفاع از انقلاب اسلامی و در مبارزه با گروهک های ضد انقلاب در کردستان به اسارت حزب منحله دموکرات درآمدم. آن ها مرا همراه چند رزمنده دیگر به روستای توریور بردند و آنجا زندانی کردند. قبل از رسیدن ما به زندان توریور حدود سی نفر دیگر که همگی جزء نیروهای سپاه، پیشمرگان مسلمان کرد، بسیج، ارتش، ژاندارمری و تعدادی هم مردم عادی بودند در آن مکان در حبس بودند.
یکی از بچه های هم بند ما شهید احمد کلاطیبه بود؛ جوان متدین و فرهیخته ای که بدن ورزیده و چابکی داشت. احمد در زندان برای همه حکم فرمانده را داشت. با همه صمیمی بود و نمازش را اول وقت می خواند.
یک روز احمد کلاطیبه نقشه ای را که برای فرار از زندان با همفکری دو نفر دیگر به نام های سید عطاءالله حسینی و اسعد رضایی طراحی کرد و با بچه ها در میان گذاشت و همه را برای اجرای نقشه توجیه کرد. طرح فرار آماده اجرا بود که از بد روزگار نقشه لو رفت. نیروهای ضد انقلاب بعد از کشف نقشه، احمد و سید عطاءالله را تا سرحد مرگ شکنجه کردند.
مدتی از این ماجرا گذشت و ما شنیدیم که نیروهای خودی به منطقه آمده اند و با هر عملیاتشان عرصه را بر دشمن تنگ تر می کنند. حزب دموکرات نیز از ترس حمله رزمندگان و آزادی اسرای توریور، تصمیم گرفت ما را به زندان شماره 2 منتقل کند. به این ترتیب اسرا را که تعداد آنها به سی و یک نفر می رسید با پای پیاده به مقصد آلواتان و زندان دوله تو حرکت دادند. ما نه کفشی داشتیم و نه لباس درست و حسابی، غذا و آبی هم به بچه ها نمی دادند، در عوض ما را کتک می زدند و به ما اهانت می کردند. با این وضعیت اسرا را در مسیری صعب العبور و کوهستانی هیجده روز تمام به دنبال خود کشاندند. بچه ها از تشنگی می سوختند؛ در حالی که چشمه های آب قدم به قدم در مقابل چشم ما می جوشید، ولی آنها اجازه خوردن یک جرعه آب را به احدی نمی دادند.
زخم، تاول، خون ریزی و عفونت طاقت همه را طاق کرده بود. تعدادی از بچه ها را که دیگر نای راه رفتن نداشتند، بین راه تیرباران کردند و جنازه هایشان را همان جا رها کردند. از جمله آنها دو نفر از افسران پلیس راه میاندوآّب بودند که به علت شکنجه های زندان توریور و سختی های راه، دیگر توان برداشتن حتی یک قدم را هم نداشتند.
دشمن از جمع اسرا بیشترین کینه را نسبت به بچه هایی داشت که به فرایض دینی مقیدتر بودند. سید عطاءالله حسینی یکی از همین افراد مؤمن و خداترسی بود که در طول مسیر بارها تا سرحد مرگ شکنجه شد. ولی سید با اراده محکمی که داشت در مقابل این شکنجه ها مقاومت می کرد.
یکی دیگر از این افراد مومن و مقاوم، شهید صالح احمدی بود. چته های حزب دموکرات در طول مسیر سنگ بزرگی را به پشت این پیرمرد بسته بودند و او را مجبور می کردند که با آن حال نزارش سنگ به آن بزرگی را با خود حمل کند. این پیرمرد به عدد سال های عمرش، هر روز تازیانه می خورد و شکنجه و تحقیر می شد. ولی حتی یک بار هم از راهی که انتخاب کرده بود ابراز پشیمان نکرد.
در طول مسیر به هر روستایی که می رسیدیم، ضدانقلاب اهالی آن روستا را به زور اسلحه مجبور می کردند سر راه حاضر شوند و به ما ناسزا بگویند و آب دهان بر سر و صورت ما بیاندازند.
بالاخره کاروان اسرای مظلوم پس از هیجده روز و تحمل شکنجه های جسمی و روحی فراوان به نزدیکی روستای «بله کی» رسید. آنجا بود که ما را به گروه های ده نفری تقسیم کردند و هر گروه را سوار یک دستگاه ماشین کردند و حرکت دادند. همه را به یک طرف بردند، به جز یک گروه شامل محمدصالح احمدی، محمود احمدی، سیدتوفیق حسینی، سیدعطاءالله حسینی، اسعد رضایی، اقبال سعیدی، فرهاد عباسی، شکور غریبی، هوشنگ گشکی و احمد کلاطیبه که آنها را به سمت دیگری بردند.
در لحظه خداحافظی چیزی از سرنوشت آنها نمی دانستیم، ولی ما را به مسجد روستای بله کی بردند. داخل مسجد بودیم که ناگهان صدای رگبار گلوله فضا را پر کرد. آن لحظه علت تیراندازی را نمی دانستیم، تا اینکه صبح از این و آن شنیدیم که دموکرات ها همان شب، بزمی را در کنار چشمه نزدیک روستای سیران بند برپا کرده و برای خوشایند اربابشان، آن بچه های مظلوم را آماج تیرهای خود قرار داده و همه آن ها را به شهادت رسانده اند. آن مزدوران از خدا بی خبر در عالم مستی، آن ده نفر را همانطور دست بسته به رگبار گلوله بسته بودند. بعدها شنیدیم که آنها برای کشتن اسرا شرط بندی کرده بودند که هر کس بیشترین تیر را به بدن آنها بزند برنده است.
ثبت دیدگاه