گزيده ای از سيره هاي عملی شهيد حسين فهميده

به گزارش تا شهدا گزیده ای از سیره های علمی شهید محمد حسین فهمیده تقدیم کاربران عزیز می گردد

خوش اخلاق

تا شهدا؛ شهيد فهميده بسيار خوش برخورد و خنده رو بود و با همه با چهره اي باز وگشاده برخورد مي کرد . خيلي زود با افراد مي جوشيد وگرم وصميمي مي شد. نسبت به همه به خصوص در برابر بزرگترها مودب بود واحترام مي گذاشت.

شاگرد علي (ع)

تا شهدا؛ اسير عراقي دراز کشيده بود . حسين اورکت خود را از تن در آورد و زير سر سرباز عراقي قرار داد.

 

شيفته علم و شاگرد نمونه

تا شهدا؛ به مدرسه ودرس خواندن علاقه وافري داشت و غيرازکتب درسي کتب ديگري را نيز مطالعه ميکرد . سطح هوش او بسيار خوب بود و معمولا در کلاس درس را ياد مي گرفت و هميشه شاگرد اول تا سوم بود.

 

حماسه ها ودليري هاي نظامي

۱) شنيده بود که عراقي ها دارند از طرف پل نو مي آيند. رفت و با اصرار دو تا نارنجک گرفت و به سرعت به سمت آنها حرکت کرد . حسين با ديدن عراقي ها فورا روي زمين دراز کشيد. انها در حالي که با مسلسل داشتند به سمت بچه ها شليک ميکردند جلوتر آمدند. حسين ضامن نارنجک رت کشيد و آنرا جلوي پاي سربازان دشمن انداخت و آنها را به درک واصل کرد . سپس رفت دو تا مسلسل آنها را برداشت و به طرف نيروهاي خودي برگشت . قبل از همه فرمانده اش را ديد . فرمانده وقتي که حسين را با ان قيافه و اسلحه ها ديد از خوشحالي حسين را بغل کرد .

۲) عراقي ها رئي يکي از ماشينها يک مسلسل نصب کرده بودند ويک مسلسل چي پشت آن نشسته بود ومدام به سمت بچه ها شليک ميکرد و بچه ها مظلومانه داشتند شهيد مي شدند . حسين طاقت نياورد . يکي از شيشه هاي کوکتل مولوتف را به طرف ماشين پرت کرد . شيشه کوکتل انگار درست افتاد وسط ماشين . ناگهان ماشين با صداي مهيبي آتش گرفت و چند تااز نيروهاي دشمن از بين رفتند . بچه ها ازشادي تکبير مي گفتند.

 

رضاي خدا

تا شهدا؛ فرمانده اش ازش پرسيد با رضايت پدرو مادرت آمده اي جبهه ؟ گفت : ” با رضايت خدا اومدم .خداگفت برو سر مرز کمک به بچه ها . منم اومدم ” اين حرفو که زد يکدفعه ولوله اي در مسجد جامع به پا شد.شيخ شريف صلوات فرستاد و پيشاني اش را بوسيد . فرمانده سپاه خرمشهر هم بغلش کرد . سرش را فشرد به سينه اش و بغض کرده گفت:” بنازم به غيرتت مرد” و دوباره اشک توي جشمانش حلقه زد.

خرمشهر و تانکهاي دشمن

تا شهدا؛ خرمشهر در آستانه سقوط بود. از ۱۵۰ پاسدار خرمشهر فقط بيست نفر مانده بودند . به آنها هم دستور عقب نشيني داده شده بود . ازآن بيست نفر هم تعداد زيادي شهيد و زخمي شده بودند . تانکهاي دشمن داشتند مي امدند که از روي جنازه هاي شهدا و زخمي ها رد بشوند. حسين با سختي و زحمت زياد دوستش محمدرضا را که زخمي شده بود به پشت خط رساند و گفت:” نارنجک داري؟” محمد رضا گفت بي فايده است . با نارنجک نميشه اين تانکها را منفجر کرد . تنها راهش اينه که بشه يک دفعه هفت – هشت تا نارنجک را با هم منفجر کرد . اين هم که غير ممکنه . حسين گفت :” يعني اگر پشت سر هم بندازمشون باز هم تاثير نداره؟” محمد رضا گفت فکر نمي کنم يکي يکي قدرتشون کمه . ناگهان فکري به ذهن حسين رسيد . بعد رو به محمدرضا گفت :” سلام مرا به پدر ومادرم برسان وبگو حلالم کنند.”

حسين نارنجک ها را رديف به کمرش بست و خداحافظي کرد و به سمت ۵ تانک عراقي که در حال پيشروي بودند دويد که ناگهان تيري به پايش خورد و زخمي شد. اما سريع خود را به تانک پيشرو رسانيد و روي زمين در مقابل تانک دراز کشيد . تسمه هاي تانک به روي کمرش رسيد ودر يک چشم به هم زدن با خرد شدن استخوانهايش ناگهان انفجاري عظيم رخ داد و تانک با حدود ۳۰ خدمه اش منفجر و حسين نيز تکه تکه شد.

با انفجار تانک دشمن گمان ميکند حمله اي صورت گرفته و روحيه خود را مي بازد وبا سرعت هر چه تمامتر تانکها را رها کرده و شروع به فرار مي کند . در نتيجه حاقه محاصره شکسته شده و پس از مدتي نيروهاي کمکي هم سر مي رسند وبا اين حرکت دشمن اميدش را براي تصرف آبادان به گور ميبرد . جالب اينکه خبرشهادت و ايثار حسين در مدارس باعث شد تا دانش آموزان زيادي خودرا به جبهه برسانند.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا