کمیل جان! از یک رو به چهره معصومت و ازسوی دیگر قیام این ملت را می نگرم!

آری عزیزم! وقتی به چهره ات می نگریستم، برچهره معصومت که خنده با ملائک می کردی و چشم هایت عشق فرزندی را در دلم هک می کرد از یک رو قیام این ملت را می دیدم از یک رو اولین نویدبخش زندگی ام را می نگریستم!…

این نوشته ها افسانه نیست، بلکه قسمتی از تاریخ است، تاریخی در همین نزدیکی در کنار ما شاید، همسایه ما در کوچه و محله ها مان، همان ها که غبار فراموشی مظلومانه آنها را از قلوب پاک دهه پنجاه و شصتی مردم ما می زداید، ابر فراموشی و وادادگی مطامع دنیائی، اما قلم، کاغذ، دفتر و همه ی اشیا این عالم، آنها را از یاد نخواهند برد، روزی که ما برای دنیا جان خواهیم داد، مردانی بودند که برای حکومت قرآن و پرستش خداوند بر روی کره خاکی، جان خود را هدیه پیشگاه الهی کردند و این عهد را از ازل با خدای خویش بسته بودند! علی اکبرهای خمینی  که یک برگ از وصیت روشنگرانه شان کافیست تا ابد، مصباحی روشن فرا را همان برای رسیدن به مقصود باشد، هم آنان که چشم به روی هر آنچه تعلق بود بستند و به آسمان ها پرکشیدند، کوچه پس کوچه های شهرمان، همین نزدیکی ها، گواه روشن حرف های مان است، یکی از این هزاران اسطوره اخلاص و شجاعت «سردار شهید ابراهیم اسدی» جانشین گردان علی ابن ابیطالب(ع) لشکر ویژه ۲۵ کربلا است که شرح حالی از زندگی و وصیت و نامه به فرزندش به مناسبت ۲۵ اسفندماه، سالگرد شهادت این سردار مخلص سپاه اسلام، تقدیم مخاطبان گرامی می شود.

 ■ ■

سردار شهید ابراهیم اسدی در سال ۱۳۴۵ در شهرستان فریدونکنار در خانواده ای مذهبی متولد شد و با آموزه های اصیل اسلامی رشد پیدا کرد.

از ابتدای جوانی وارد سپاه فریدونکنار شد و به علت هوش و استعداد و توانائی های بالایش به عنوان معاون گردان علی ابن ابی طالب لشکر ویژه ۲۵ کربلا انتخاب شد و سرانجام در تاریخ ۶۶/۱۲/۲۵ با نشان دادن رشادت های فراوان در عملیات غرور آفرین والفجر۱۰ در منطقه عملیاتی خرمال با اصابت تیر مستقیم و همچنین شدت جراحات شیمیائی  وارد شده، آسمانی شد و به خیل همرزمان شهیدش پیوست.


همه به او می گفتند: بابا!

یکی از دوستان و همرزمانش نقل می کند: وقتی کوچک بود خیلی خوش تیپ و خوش چهره بود، ما هم خیلی به او علاقه داشتیم، برای همین بهش می گفتیم: «بابا !»

موتوری داشت که فروخت و هزینه آن را خرج زمین فوتبال برای روستا کرد، خودش هم به فوتبال علاقه داشت. می گفت: «نباید بچه ها الاف کوچه و خیابان باشند.»

اولین بار ۱۴ یا ۱۵ ساله بود که رفت جبهه، اول قبولش نمی کردند. می گفتند: کوچیکه اما بعداً با کارت برادرش رفت جبهه.

توصیه اش این بود که مسجد ترک نکنید، از روحانیت دوری نکنید. عشق نماز جمعه و جماعت داشت، دعای کمیل و توسل را شب های جمعه و چهارشنبه ترک نمی کرد. شب های جمعه خودش کمیل می خواند و مداحی می کرد.

همیشه می گفت که همه با خانمان هستند ولی من بی خانمانم و باید از خانه ترک منزل کنم.

در سلام کردن به بزرگ تر و کوچک تر از همه پیشی می گرفت. روی زمین بدون بالشت و… می خوابید و می گفت : بدنم باید به این ها عادت کند.


نامه ای برای فرزندش کمیل

قسمتی از دست نوشته شهید ابراهیم اسدی برای فرزندش کمیل؛

اعوذبالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین

نمی دانم چگونه این قلم را بر سطر بنگارم که حرف دلم را عنوان کنم ولی آنطوری که در آیه فوق به سمع تان رسید در رابطه با آن مسمای شریف سخن می گویم و آن اینکه می خواهم درباره یگانه فرزندم کمیل بگویم که در بدو زندگیش پدر را ندیده و دراین راستا زمانی که جگرگوشه ام بزرگ می شود، سخن من به او برسد.

از طرف من با او بگوئید که پدرت چنین نصیحت کرد: کمیل جان! هر فرزندی در زندگی محتاج محبت است، محبتی که از دو فرد خانواده اش بر می خیزد «پدر و مادر» فرزند بالا سری می خواهم.

کمیل جان! از یک رو به چهره معصومت و ازسوی دیگر قیام این ملت را می نگرم.

آری عزیزم! گر چه تا چند روز اول تولدت من خبر نداشتم و در جبهه بودم و بعد از این وقتی که آگاه شدم چند روز از تولدت گذشته بود، چند روزی بیش هم پیش تو نبودم، به هر حال به چهره ات می نگریستم، بر چهره معصومت که خنده با ملائک می کردی و چشم هایت عشق فرزندی را در دلم هک می کرد از یک رو قیام این ملت را می دیدم، از یک رو اولین نویدبخش زندگی ام را می نگریستم!

کمیل جان! اولی را برگزیدم که دراین راه گرچه پدرت و پدران هزاران یتیم دیگر رفتند ولی شما نسل پربار این قیامید، نسلی که سازنده آینده است.

کمیل! ای که وجود پاک تو در زندگی مشترک، روحم را شاداب و بالابرده به نصایح ام گوش کن، میل داشتم ببینم تا عروج روحی و مقام معنویت را بنگرم و دوست داشتم تو را داماد نموده و خودم نظاره گر زندگی ات باشم ولی اجل مرا مهلتی نداد که نداد، این ورقه گر چه با مرکب نوشته شد ولی با قطره های اشک و خون من است، خونی که با پاره پاره شدن پیکر پدرت و پیکر شیرمردانی که تاریخ ملت مان را تشکیل می دهیم.

نصیحت هایم را خوب فرا گیر و در زندگی ات سرلوحه خویش قرار داده. این نصایح جز در قلمرو اسلام در هیچ قلمروئی پا نگذاشته است، تو باید تکمیل کننده راهم باشی، راهی که ۱۴۰۰سال و اندی خون های زیادی را به خود دید و در این طریق و راه ریخته شده است.


فرازی از وصیت نامه سردار شهید ابراهیم اسدی:

در خانه های تان مانند مرده های بی روح هستید

در خانه های تان مانند مرده ها بی روح هستید، بدانید كه روزی باید از این دنیا بروید چه بهتر كه با عمل خوب و كارهایی كه مورد رضای حضرت حق تعالی و ائمه اطهار(ع) هست، انجام دهید.

ای مردم! پرچمداران این انقلاب، خونبار را نظاره كنید كه اینان علمداران سپاه كربلایند، از آنها سرمشق بگیرید چگونه با رشادت های شان صفحه تاریخ را با خون آمیخته با شهدای روز عاشورا ورق زدند و برای آیندگان مشعل هدایت شدند.

سوره توبه: یا ایها لذین امنو مالکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثا قلتم الی الارض ارضیتم بالحیوه الدنیا من الاخوه فامتاع الدنیا فی الاخره الا قلیل/۳۸ الا تنفروا و بعذبکم عذابا الیما و یستبدل قوما غیرکم و لا تضروه شیاً و الله علی کل شی قدیر/۳۹

ای کسانی که ایمان آورده اید چرا وقتی که به شما امر می شود که برای جهاد در راه دین خدا بی درنگ آماده شوید، چون بار گران به زمین دل بسته اید، آیا راضی به زندگانی دنیا عوض حیات ابدی آخرت شده اید؟ در صورتی که زرق و برق و حیات دنیا در برابر عالم آخرت اندک و ناچیز است، بدانید که اگر برای جهاد در راه دین خدا بیرون نشوید، خدا شما را به عذابی دردناک مبتلا خواهد کرد و قوم دیگری را به جای شما برای جهاد می گذارد و این کار شما به خدا هیچ ضرری نخواهد زد بلکه خودتان زیان کار ابدی خواهید شد که خدا بر همه چیز توانا است.


خواهرم! حجاب شما کوبنده تر از خون من است

در این لحظه ای که می خواهم پر بکشم و بسوی خدا پرواز کنم، بنابر مسلمان بودن وظیفه شرعی خودم دیدم که چند کلمه ای به عنوان وصیت و سفارش بر جا بگذارم ، خواستم این را بگویم که من خودم این راه را انتخاب کردم و وصیتم به برادران خواهران دینی ام این است که پشتیبان ولایت فقیه باشید و همیشه در صحنه باشند چون بقول امام امت تا موقعی که مردم در صحنه باشند، این کشور آسیبی نخواهد دید.

و ای خواهران دینی ام! شمایید که باید با حجاب خود مشت محکمی به دهان جهان خواران بکوبید، این را بدانید که حجاب شما کوبنده تر از خون من است.


برادرانم! نگذارید اسلحه ام بر زمین بیفتد

وصیت دیگری که به برادران خودم دارم این است که نگذارید اسلحه من بر زمین بیفتد.

پدر و مادر مهربانم! می دانم که شما را زیاد اذیت و آزار دادم و همیشه برای شما رنج فراوانی می ساختم، امیدوارم که مرا ببخشید.

و ای برادر بزرگ ترم! شما را قسم می دهم به خون امام حسین(ع) تا در این دنیای هستی از پدر و مادر و برادرانم مواظبت کن و نگذاری آنها هیچگونه ناراحتی و رنجی بکشند، من فقط همین وصیت را به شما می کنم.

در پایان از تمام دوستان و فامیل ها می خواهم که مرا ببخشند و اگر ناراحتی از من دیده اند، مرا به بزرگی خودشان عفو نمایند و مرا دعا کنند.

و در ضمن از تمام مردم روستای مان التماس دعا دارم و امیدوارم که مرا ببخشند.

«والســــلام»

دوست دار شما، ابراهیم اسدی  ــ   1363/12/09

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا