کلکسیون حشرات/ راوی: سرهنگ خلبان عزیز علی ملایری

تا شهدا: وارد سنگر عملیات که شد، یک پروانه مرده کف دستش بود. نگاهی به دیوارهای سنگر کرد و چشمانش روی نقطه ای میخکوب ماند. همه با تعجب به او نگاه می کردیم. پروانه مرده را آرام روی دسته صندلی گذاشت و به سوی میز عملیات رفت. سوزن ته گردی از جا سوزنی روی میز برداشت و دوباره به سوی پروانه رفت. با سوزن و با دو سه ضربه لبه جا سیگاری، پروانه را به دیوار نصب کرد. یک ساعت بعد، همین کار را دوباره با یک ملخ مرده کرد و تا ظهر تعداد حشرات را به هشت عدد که کنار یکدیگر صف کشیده بودند، رساند. پروانه و ملخ و دو سه نوع سوسک و خر مگس و… حرکت او به دیگران هم سرایت کرد و در آن ۱۵ روز ماموریتی که در تنگه قوچعلی در پنج کیلومتری ایلام بودیم، ۱۴۸ نوع حشره روی دیوار به چشم می خورد. هر تازه واردی هم که وارد سنگر عملیات می شد، یک راست به سوی دیوار می فت و چند دقیقه ای محو تماشای حشرات و جانوران ریز به دیوار چسبیده می شد.
در ماموریت دوم که پس از یک ماه به تنگه رفتم، تبسم دیگری روی لبم نشست. دوستان دائم و موقت سرو سامانی به دیوار و حشرات داده بودند. سطح دیوار مقوا پوش و حشرات نظم گرفته بودند و اطلاعات کم و بیشی هم زیر هر یک نوشته بودند.
کار به جایی رسید که آوازه کلکسیون حشرات سنگر عملیات هوانیروز در تنگه قوچعلی سر زبان ها افتاد. ماموریت پنجم که رفتم ، آه از نهادم بر آمد. به جای آن همه حشره، فقط ده دوازده عدد روی مقوا و دیوار بود. وقتی ناراحت و معترض علت را از مسئول عملیات پرسیدم، لبخندی زد و گفت: «کلکسیون قبلی را یکی از بچه ها با خودش برد. دیگر جا برای چسباندن نبود. سری دوم را شروع کرده ایم!»
من و بقیه بچه ها هم در آن چند روزی که آنجا بودیم، تعدادی به آنها اضافه کردیم و اسم مان را در فهرست نوبت بردن نوشتیم. جنگ تمام شد و ما هم بازنشست شدیم و می رفت ماجرای کلکسیون را فراموش کنم که روزی به خانه یکی از دوستان قدیمی به صرف شام دعوت شدم. خودم را آماده کرده بودم که با دیدن او و تعریف ایام جنگ، حال و هوایی تازه کنم.
وقتی وارد خانه او و سالن پذیرایی شدم، یک باره بر جا ماندم. کلکسیون حشراتی که به صورت زیبایی در داخل ویترین  هایی کوچک و بزرگ به دیوار سالن نصب شده بود، نظرم را جلب کرد و بی اختیار به سوی آن رفتم.
در حین تماشا احساس می کردم حشرات در ذهنم بسیار آشنا هستند و آنها را قبلا دیده ام. اندکی که به ذهنم فشار آوردم، یکباره یاد تنگه قوچعلی افتادم و بی اختیار از دوستم پرسیدم: «محسن، این کلکسیون تنگه قوچعلی نیست؟» لبخندی زد و با سر جواب مثبت داد.  
*جنگ انسان حیوان   

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا