کار زینبی / روایتی از شهید سید محمد خلیل ثابت رای

تا شهدا: هر روز با شعارهای تازه ای روبه رو می شدیم که بر روی دیوارها نقش بسته بود. دفاع از آزادی، صدای گام های فرار طاغوت، پاسداری از انقلاب و خون شهدا، افکار مردم را به خود مشغول کرده بود. خبرها دست به دست به همه مردم می رسید. حکایت، حکایت خون بود و عشق و مرادی که در راه بود.در این میان ما دانش آموزان هم کارهایی می کردیم و در بین ما از همه فعال تر و پرجنب و جوش تر سید محمد خلیل بود. هر وقت او را می دیدیم، مشغول برنامه ریزی بود. ازهیچ خطری نمی ترسید. بارها شد که به قلب خطرات می رفت و پیروزمندانه بیرون می آمد، همیشه زیر لباسش پر از اعلامیه های امام خمینی (ره) بود. خطش را می شناختم که روی دیوار ها شعار می نوشت. او همیشه در پی جمله یا سخنی از حضرت امام خمینی بود تا دیوار را با آن جانی تازه بدهد. آن روز قرار بود نوشته ای مناسب پیدا کنیم و روی در و دیوار بنویسیم. نوشته ای که از عطر خون شهیدان معطر باشد. هر چه در لابلای ورق ها گشتیم، مطلبی مناسب، آن طور که می خواستیم پیدا نکردیم. هر مطلبی می نوشتیم، باز محمد خلیل آن را مناسب نمی یافت. و می گفت: «نه…»
من که کلافه شده بودم، بلند شدم و گفتم: «آقا خلیل! ما کشیدیم کنار. مثل اینکه کار ما نیست.»
و خداحافظی کردم تا به خانه برگردم.اما دلم پیش محمد خلیل و علیرضا بود که در کتاب ها غرق شده بودند. کوچه های سرد و خیس شهر مرا در خود فرو برده بود. از این که نتوانستم به دوستانم کمک کنم از خودم دلخور بودم. می دانستم که محمد خلیل در این کارها سلیقه خوبی دارد. دلم میخواست بدانم او چه جمله ای برای نوشتن روی دیوار مدرسه انتخاب می کند. از این که دوست او بودم، به خودم می بالیدم. اگر چه او دانش آموزی مثل ما بود ولی برای ما یک معلم بود. حرف هایش منطقی بود و به دل می نشست.
با صدای پدرم از خواب بیدار شدم. نمازم را خواندم. قرآن را باز کردم تا چند آیه بخوانم. سرمای آخر زمستان، تنم را می لرزاند. ناگهان صدای در به گوشم رسید. هنگام حکومت نظامی، چه کسی بود؟ قبل از این که من بروم، پدرم در را باز کرده بود. صدای محمد خلیل را که با پدرم سلام علیک می کرد، شنیدم. با عجله به طرف آنها رفتم. سید محمد خلیل و علیرضا بودند. علیرضا از این که صبح به این زودی آمده بود، خجالت می کشید و عقب عقب می رفت و می گفت: «ببخشید این سید خلیل اصرار کرد این موقع مزاحم شویم. راستش تازه کارمان تمام شده بود، خواستسم اول شما ببینید.»
نگاهم در روزنامه دیواری که در دست های آنها بود خیره شد. مقوا را که باز کردم، جمله ای با خط زیبا روی آن نقش بسته بود. «آنها که رفتند کاری حسینی کردند. آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.»
در همان صبح سرد با گرمای این کلام، من و محمد خلیل و علیرضا آن نوشته را روی دیوار مدرسه چسباندیم.  

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا