متوجه اشتباهم شدم / روایتی از شهید علی شفیعی

تا شهدا: راز داری از خصیصه ی بارز علی شفیعی بود. حتی جزیی ترین اطلاعات را به افراد خودی نمی داد، مگر در زمان عملیات. شیوه ی کارش این بود که بسیار عادی وارد منطقه می شد و با بسیجی ها حرف می زد و در حین سوال و جواب متوجه موقعیت می شد. اکثر بچه ها او را نمی شناختند. یعنی کارش را نمی دانستند. او در همین زمان ها کارش را پیگیری می کرد. 

در آن واحد با بچه ها نشست و برخاست داشت و از کمبود ها مطلع می شد و برای رفع آنها اقدام می کرد. بعضی از بچه ها به سختی توانسته بودند خانواده شان را راضی کنند تا به جبهه بروند. عده ای وقتی می آمدند دل تنگی می کردند. علی به داد آنها می رسید.دلگرمشان می کرد تا آنها به خانواده شان تلفن بزنند یا نامه ای بنویسند. 

معلمی سراسیمه به جبهه آمد تا تعدادی از دانش آموزان خود را به شهر برگرداند. او خیال می کرد بچه ها تحت تاثیر سخنرانی ها قرار گرفته و به جبهه آمده اند. از این موضوع ناراحت بود. وقتی وارد لشکر ما شد، لیست بلند بالایی را نشان داد و گفت که این افراد باید هر چه زودتر از منطقه خارج شوند. غروب بود که آمده بود. افتاد به تور صحبت های منطقی و شیرین علی.

ما می دیدیم که معلم لحظه به لحظه آرام می شد و لبخند می زد. علی گفت: خاطر جمع باش که ما بچه ها را بر می گردانیم؛ ولی جبهه دنیایی است که اسلام واقعی در آن اجرا می شود. صبح فردا معلم اعلام کرد که خواهد ماند.پرسیدم: چطور شد؟

گفت: این برادر جوری صحبت کرد که من متوجه اشتباهم شدم.و حالا می خواهم جبران کنم. 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا