متن مصاحبه با شهيد صياد شيرازي درباره عمليات آزاد سازي خرمشهر

متن مصاحبه موجود در آرشیو فیلم  و صوت مرکز اسناد انقلاب اسلامی  با  امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش و طراح  و فرمانده عملیات بزرگ طریق القدس

 

آمده ايم ازعمليات بيت المقدس برايمان بگوييد، طرح ريزي عمليات برمي گردد به چه زماني؟

– درست به آبان ماه سال .۱۳۶۰ آن سال اين طور تشخيص دادم كه دانشكده فرماندهي و ستاد ارتش به طور موقت تعطيل و استادان آن به مناطق عملياتي مأمور شوند.

اين دستور فرماندهي نيروي زميني وقت ارتش كه شما باشيد چه نتيجه اي داشت؟

– اين تصميم تقويت قرارگاه هاي مقدم نيروي زميني ارتش در جنوب، غرب و تشكيل گروه هاي طرح ريزي را به همراه داشت. پس از آن طي هماهنگي كه بين ارتش و سپاه به عمل آمد، مقرر شد طرح ريزي سه عمليات عمده كه مكمل عمليات پيرزومند ثامن الائمه به حساب مي آمد به طور همزمان شروع و به ترتيب تقدم اجرا شوند: طريق القدس، فتح المبين و بيت المقدس.

با وجود استحكامات و تجهيزات بالاي عراق در خرمشهر، به نظر شما چه چيزي باعث پيروزي رزمندگان در اين عمليات شد؟

-كليد پيروزي اخلاص در رزمندگان، وحدت، يكپارچگي، استقامت و اطاعت از ولايت؛ توكل به خدا هم باشد. در اين صورت مطمئناً پيروزند و هيچ قدرتي نيست كه در مقابل نيروي حق و نيروي اسلام بايستند. ضمناً اشتباه بزرگ تاكتيكي دشمن در گسترش نيروهايش نيز نقش به سزايي در اين موفقيت داشت.

عمليات قرار بود در چه مناطقي انجام شود؟

-منطقه اي كه عمليات بيت المقدس در آن طرح ريزي شد، از شمال محدود مي شد به رودخانه كرخه كور و نيسان، از شرق به كارون، جنوب به خرمشهر و اروندرود، از غرب هم به كرانه هاي هورالعظيم و شط العرب.

اين اولين عمليات مشترك ارتش و سپاه بود؟

– نه قبل از اين هم عمليات هاي مختلفي داشتيم. مثل ثامن الائمه، فتح المبين و طريق القدس. در اين عمليات هم مثل عمليات هاي قبل قرارگاه كربلا تقسيم كار كرد: قرارگاه قدس در شمال، خاتم در مركز و نصر را در جنوب سازمان داد. در هر قرارگاه رزمندگان ارتش و سپاه دست واحدي شدند، فرماندهي واحدي پيدا كردند و تحت امر قرارگاه كربلا آماده عمليات شدند.

عمليات همان طور كه برنامه ريزي كرده بوديد پيش رفت؟

– حتي بهتر از آنچه كه پيش بيني مي كرديم؛ همان شب اول به لطف خداوند متعال رزمندگان موفق شدند به غير از اهداف پيش بيني شده ما ۱۲ كيلومتر ديگر هم پيشروي را ادامه دهند. تمام نيروهايي را هم كه در مسيرشان بودند تار ومار كردند. مخصوصاً در اين مرحله تعداد زيادي تانك به غنيمت گرفتيم. آن قدر سرعت تك بالا بود كه بعد از يكي دو روز متوجه شديم در بعضي از جاها، خط اول ما به جاي اينكه روي دژ خودمان باشد روي دژ عراقي هاست، يعني خيلي بيشتر ازآ نچه فكر مي كرديم در منطقه جلو رفته بوديم.

پس هر سه قرارگاه توانسته بودند به مواضع مورد نظر برسند؟

– همه شان كه نه، فقط محور فتح موفق عمل كرد. محور نصر به كمك قرارگاه فتح آمده بود نرفته بود سراغ هدف خودش. در نتيجه ما به صورت يك پيكان جلو مي رفتيم؛ برآورد داشتيم دشمن با اين نحوه حركت ما تصور كند نوك پيكان حمله به طرف بصره است.

همين طور هم شد؟

– بله، اين همان موضعي بود كه دشمن سعي زيادي در نگهداري اش داشت. در اين مرحله از عمليات پس از اينكه رزمندگان ۱۲ كيلومتر پيشروي كردند و رفتند به طرف مرز، عراق هم به وحشت افتاد و مواضع را خالي كرد.

از خود شما شنيديم، تمام عمليات يك طرف، آزادي خونين شهر يك طرف؟

– با وجود اينكه حدود ۵ هزار كيلومتر از عمده استان خوزستان آزاده شده بود و حدود ۵ هزار نفر اسير گرفته بوديم ولي مردم مرتب از پشت جبهه تماس مي گرفتند كه خرمشهر چي شد؟ در شرايطي كه همه منتظر آزادسازي خرمشهر بودند و موقعيت فعلي ما و ۲۳ شبانه روز نبرد را نمي توانستند بفهمند، مسئوليت ما بالا مي رفت و كار، بيشتر روي شانه هايمان سنگيني مي كرد.

راهكاري هم به ذهنتان رسيد؟

– به فرماندهان فشار آورديم كه در شلمچه دشمن را قطع كنند؛ دو شب پشت سر هم حمله كرديم. تلفات سنگيني هم وارد كرديم، ولي موفق نشديم، حتي تلفات هم داديم، تا جايي كه يكي از فرمانده لشكرها گفت ديگر به ما نگوييد فرمانده لشكر! بگوييد فرمانده گردان! گفتم «چطور؟!» گفت: «اين قدر لشكرم كوچك شده كه ديگر توانايي ماموريت لشكر را ندارم.»

در اين شرايط بهتر نبود عمليات متوقف مي شد؟

– مطالبي كه فرماندهان از وضع يگان هايشان مي گفتند نمايان مي ساخت كه بايد به سرعت نيروها را بازسازي كنيم، يعني بايد عمليات را متوقف مي كرديم و مي رفتيم بازسازي كنيم توان و رمقي براي واحدها نمانده بود.

نظر شما و سردار رضايي چه بود؟

– ما در قرارگاه كربلا كلي روي اين قضيه فكر كرديم. حداقل دو ماه فرصت لازم بود براي بازسازي تا آمادگي حمله به خرمشهر را پيدا كنيم. هرچه فكر كرديم به نتيجه نرسيديم. مي دانستيم دشمن از اين فرصت بهتر از ما استفاده مي كند؛ خودش را در معرض خطر مي بيند، قطعاً محكم كاري كند و ما ديگر نخواهيم توانست. به سنگرهاي آنها دست پيدا كنيم.

 مگر راهي غير از آنچه فرمانده لشكرها مي گفتند برايتان مانده بود؟

-راه را خدا پيش ما گذاشت. خداوند يك امداد عظيم نصيب من و سردار رضايي كرد. در سراسر مدتي كه در جبهه بودم، امدادي بالاتر از آن احساس نكردم. در اين امداد به يك طرح رسيديم، وقتي كه با هم در ميان گذاشتيم، بين ما يك ذره بحث هم در نگرفت كه نقطه نظر مختلفي داشته باشيم؛ اصلا يك فكر و يك طرح واحد داشتيم. به بركت سعي و اخلاص رزمندگان، ياري خداوند هم نصيبمان شده بود.

  فكر نمي كنم اين طرح با خواسته فرمانده ها مطابقت داشته باشد؟

– مشكل كار هم همين بود. نمي دانستيم چطور فرمان را به آنها ابلاغ كنيم. كلي با آنها بحث كرده بوديم و حالا مي خواستيم يك طرح ديگر را مطرح كنيم. حتماً با خودشان مي گفتند پس طرحهاي ما چي شد؟مي دانستيم قبول كردن اين طرح برايشان سنگين است.

¤ مطمئنا كار سختي است، مسئوليت ابلاغ را شما به عهده گرفتيد يا سردار رضايي؟

– من، ايشان هم قبول كرد و گفت: ازطرف من شما به سپاه و ارتش ابلاغ كنيد.

  و در آن جلسه؟

– آن هم يكي از تاريخي ترين جلسات. مقدمه را طوري گفتم كه احساس كنند فرصتي براي بحث نيست و به عبارت ديگر اين دستور است كه ابلاغ مي شود و بايد فقط براي اجرا بروند. وقت كم بود و اگر مي خواست فاصله بين عمليات بيفتد، طرح خراب مي شد.

  پس دستور، دستور يك فرمانده بود؟

 خودم را هم به عنوان يك مأمور قلمداد كردم. بهشان گفتم من مأموريت دارم. گفتم: «تصميم فرماندهي قرارگاه كربلا را به شما ابلاغ مي كنيم. خوب گوش كنيد، اگر سؤال داشتيد بپرسيد تا روشن تر توضيح بدهم، مأموريت را بگيريد و سريع برويد براي اجرا.» وقتي مأموريت را ابلاغ كردم، در يك لحظه همه به هم نگاه كردند و آن حالتي كه فكر مي كرديم، پيش آمد؛ اعتراضات زياد بود. احمد متوسليان، حسين خرازي، احمد كاظمي، همه اعتراض كردند. حتي يكي از سرهنگ هاي ارتش گفت: «ببخشيد، جناب سرهنگ! ما راهكارهاي زيادي براي عمليات داديم، اين جزو هيچ كدام از راهكارها نبود. «في البداهه خداوند بر زبانم چيزي آورد گفتم: «تصميم فرمانده درمقابل راهكارهايي كه ستادش به او مي دهد از سه حالت خارج نيست، يا يكي از راهكارها را قبول مي كند و دستور صادر مي كند، يا تلفيقي از راهكارها را به دست مي آورد و آن را ابلاغ مي كند يا هيچ كدام از آنها را انتخاب نمي كند و خودش تصميم مي گيرد؛ چون او بايستي به مسئولين بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصميم گيري و اتخاذ تدبيري است كه پيش خدا جوابگو باشد نه پيش انسان هاي ديگر، اين حالت سوم است. خداوند متعال مي فرمايد: «فان مع العسر يسرا (سوره الانشراح آيه۴) و ما را كشاند تا نقطه اوج سختي و يك دفعه آساني را نازل كرد، بدون اين كه خودمان نقش زيادي داشته باشيم.» جريان جلسه يك دفعه برگشت؛ همه شان بلند شدند و گفتند «خيلي عذر مي خواهيم كه اين مطلب را بيان كرديم، ما تابع دستور هستيم و الان مي رويم دنبال اجرا.» با هم هماهنگ كردند وشروع كردند به فرماندهي.

  طرح تان چه بود؟

– طرحي كه به عنوان جرقه اميد و امداد الهي در ذهن خود احساس كرديم اين بود كه گفتيم درست است كه ما ۲۵ روزاست درحال جنگيم و فرماندهان مي گويند كه بريده ايم و نيروهايمان بايد بازسازي شوند، ولي اين را نمي توانيم ناديده بگيريم كه اگر قرار باشد خونين شهر آزاد شود؛ الان بايد آزاد شود. اين را هم مي دانيم كه نيرويش را نداريم كه آزادش كنيم، ولي حداقل مي توانيم خونين شهر را محاصره كنيم؛ يعني از يك جا برويم بين خونين شهر و شلمچه. آن دفعه كه نتوانستيم از شلمچه برويم حالا از يك جاي ديگر مي رويم كه آسان تر باشد و اعلام كنيم خونين شهر را محاصره كرديم. همين باعث مي شود نيروها بيشتر و زودتر به جبهه بيايند و ما تقويت شويم.

  پس به طرح تان خيلي مطمئن بوديد؟

– بايد اين طور مي شد ولي جلسه كه تمام شد، تمام وجودم را اضطراب فراگرفت. با خود زمزمه كردم كه خدايا! اين چه اضطرابي است كه در وجودم آمده؟ ما هرچه داشتيم و نداشتيم را پشت سر اين فرمان گذاشتيم؛ هرچه آبرو، حيثيت، مقام مسئوليتي و شناختي كه اين برادران از ما داشتند، خوب اگر نگيرد چه مي شود، دفعه بعد توي اتاق هاي جنگ نمي شود اين طور دستور داد چون ياد صحنه هاي قبلي مي كنند.

  طبق محاسباتي كه با آقاي رضايي داشتيد خرمشهر آزاد مي شد؟

– نه اصلا، آنچه توي ذهن ما بود تصويري از آزادسازي نبود، بلكه محاصره خونين شهر بود تا در قدم بعدي شهر آزاد شود. عمق عمليات ۵-۴ كيلومتر بيشتر نبود. بايد از جاده خرمشهر به اهواز و شرق آن يعني رودخانه عرايض رد مي شديم و خودمان را به اروند مي رسانديم تا اعلام كنيم خونين شهر را محاصره كرده ايم. آن هم درحالي كه محاصره كامل نبود، يك بخش از خونين شهر. جنوب شهر را اروندرود تشكيل مي داد كه آن طرفش دشمن بود، مي توانست به راحتي با توپخانه از آن طرف بكوبد. با داشتن جزاير ام الرصاص و سهيل، خيلي راحت مي توانست پشتيباني هايش را انجام دهد، ولي ما همين را هم پيروزي مي دانستيم.

  هر سه قرارگاه را وارد عمل كرديد؟

– به طور كامل نه، گفتيم از بين لشكرهاي سپاه و ارتش، نيروهايي را كه توانشان بالاتر است انتخاب مي كنيم؛ ديگر نمي گوييم قرارگاه فلان بجنگد. ببينيد توي لشكرها كدام واحدها وضعشان بهتر است، آن را كه سالم تر است به كار مي گيريم. تيپ هاي انتخابي سه محور را تشكيل دادند. محور غربي، يعني سمت راست را حضرت رسول(ص) با تيپ يك از لشكر ۲۱، محور وسطي را تيپ ۳لشكر ۷۷و يك تيپ از سپاه، محور سمت چپ كه به خونين شهر وصل مي شد، تيپ ۸ نجف. البته محور سمت راست و چپ اصلي بودند؛ محور وسط فقط يك مقدار تعرض مي كرد؛ سمت راست و چپ با دشمن تماس داشتند ولي وسطي از جلو با دشمن تماس داشت و به آب مي خورد.

قرار شد هر سه محور با هم تك كنند و كار را انجام بدهند. اما از همان شب اول محور سمت راست توان دشمن را بريد، شكاف را ايجاد كرد و رفت جلو، ولي خيلي جلو رفت احمد متوسليان مي گفت: هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم هم از راست مي خورم و هم از چپ. دو محور ديگر جلو نمي رفتند.

  فكر مي كنيم حالا وقت اين است كه عمليات را كنار بگذاريم و در چنين شرايط حساسي، صحبت هاي شما را به عنوان فرمانده بشنويم؟

– همه اين اتفاقات ۲۵روز يك طرف و اين يك دو ساعت يك طرف. ساعت ۱۰شب عمليات شروع شده بود و حالا ۳۰/۴ صبح بود. هر كار كرديم دو محور را بگيريم، نشد. به صبح كه مي رسيديم ديگر اوضاع ما به هم مي ريخت و هيچ كاري نمي توانستيم بكنيم. آن هايي هم كه جلو رفته بودند بايد بر مي گشتند. بچه ها همه از شدت خستگي از حال رفته بودند. حدود نماز صبح بود، نمازم را كه خواندم، گفتم: «بخوابم». ولي دلم نمي آمد از كنار بي سيم جايي بروم. در همان اتاق جنگ زير نورافكن ملحفه اي پهن كردم، گفتم دراز بكشم. يك مقدار آرامش پيدا كنم. حالم خيلي گرفته بود گفتم: «ديگر اميدي نيست، هر كاري از دستمان بر مي آمد انجام داديم، خدايا خودت مي داني! دريغي نكرده ام، هيچ كس دريغي نكرده، پس كمكمان كن.»

بلافاصله خواب سيدعاليقدري را ديدم كه با عمامه مشكي آمد داخل قرارگاه ما، چهره اش گرفته و غمناك بود. همه يكپارچه احتراممان برانگيخته شد. ايشان مثل اينكه كارش را انجام داده باشد و كار ديگري نداشته باشد گفت «مي خواهم بروم، كسي نيست مرا راهنمايي كند؟» بلافاصله دويدم جلو و گفتم «من آمادگي دارم! به حالت تبسم به من نگاه كردند؛ اين اظهار محبت، خيلي من را متأثر كرد و به گريه افتادم، گريه ام آن قدر شدت داشت كه از خواب پريدم، ۲۰دقيقه از زماني كه خواب ديده بودم گذشته بود ولي انگار اصلا خوابم نمي آمد، حالت خاصي را احساس كردم. همان موقع توي بي سيم داشتند تكبير مي گفتند؛ دو محوري كه گير كرده بودند، باز شده و رسيده بودند به اروند. يعني سه محور با هم رسيده بودند به اروند و به لطف خدا تمام مشكلات ما در پيشروي حل شده بود.

  مي شود گفت ديگر خرمشهر را محاصره كرده بوديد، نمي خواستيد وارد شهر بشويد؟

-ريسك بزرگي بود. اتفاقا برادر خرازي با كد و رمز اطلاع داد وضعيت ما خوب است و گفت، توانسته ايم حدود ۷۰۰ نفر از نيروها را متمركز كنيم، اگر اجازه بدهيد از جايي كه عراقي ها خط محكمي ندارند بزنم به خط دشمن، توي خونين شهر. اما ۷۰۰نفر نيروچي بود كه ما مي خواستيم به خونين شهر حمله كنيم؟!

  دوباره يك تصميم و يك دستور سرنوشت ساز؟

-حالت خاصي بر ما حاكم شده بود. زياد خودمان را پايبند مقررات و فرمول هاي جنگ نمي كرديم كه اين كار بشود يا نشود، گفتم، بزنيد! ايشان زد، يك ساعت هم طول نكشيد. ساعت ۸ صبح بود كه فرياد آنها بلند شد، گفتند «ما زديم، خوب هم گرفته، عراقي ها جلوي ما دست ها را بالا برده اند ولي تعداد آنها دست ما نيست.

  آقاي خرازي توانست با ۷۰۰ نفر نيرو آن همه اسير را جمع كند؟

– بله اما نمي شد كه به عراقي ها بگوييم شما برويد توي سنگر ما نيرو نداريم! باز خداوند ياري كرد و تدبيري اتخاذ شد كه جالب بود. اما به نيروهايي كه در خط داشتيم گفتيم به صورت دشتبان، به صورت صف يعني طرف غرب بايستند؛ منظورمان اين بود كه اينها را هدايت كنيم بيايند روي جاده و از طريق جاده فعلا پياده بروند به طرف اهواز. آمدنشان تا بعدازظهر طول كشيد، ۱۴هزار و پانصد نفر اسير گرفتيم. بالاخره رفتيم داخل خونين شهر اما صف اسرا تمام شدني نبود!

  با وجود مواضع و استحكامات عراق در خرمشهر تصور دشمنان ما و جهان غير اسلام اين بود كه ما توان دفع عراقي ها را نداريم؟

– هيچ كس تصورش را نمي كرد. موقعي كه خرمشهر آزاد شد، اصلا ورق برگشت. صدام هم كاملا تغيير موضع داد. صدامي كه دم از قادسيه و پيروزي مي زد، يك دفعه دم از پايان قادسيه زد خداوند متعال در اين نمايش قدرت نشان داد و چه وحشت و رعبي در دل اينها انداخت. با اينكه هنوز عقبه شان قطع نشده بود و با اين كه توي سنگرهاي مستحكم بودند و با اينكه اگر هم به آنها امكانات نمي رسيد، اقلا ۱۵-۱۰ روز ديگر مي توانستند مقاومت كنند، ولي خداوند رعبي به دل آنها انداخت كه حتي يك ساعت هم مقاومت نكردند.

  اگر از فتح خرمشهر كه نقش كليدي در تغيير جنگ داشت بگذريم، چرا شما معتقديد كه نبردي عظيم تر از عمليات بيت المقدس نداريم؟

– ممكن است عمليات هاي ديگر سروصدا كرده باشد ولي بعد از عمليات بيت المقدس تمام منطقه عمليات تا پايان جنگ دست خودمان ماند. ۱۷۰ كيلومتر طول جبهه ما بود، وسعت عمليات حدود ۶هزار كيلومتر مربع بود، دشمن از آغاز تجاوز در اين منطقه مستقر شده بود و بالاترين رقم اسير در همين عمليات گرفته شد، حدود ۲۰هزار نفر مي توانيم بگوييم بالاترين رقم غنائم جنگي در اين عمليات به دست آمد، طولاني ترين نبردي كه شبانه روز جنگيديم و پيشروي كرديم، در همين عمليات بود؛ حدود ۲۵روز هيچ عملياتي نداشتيم كه به اين اندازه از پل تاكتيكي به اين سرعت استفاده كنيم، ۵پل شناور زده شد و حدود ۴۰هزار نفر يك شبه عبور كردند و بيش از ۲ هزار خودرو سبك و سنگين و تانك و نفربر در همان شب عبور كردند. رهبر معظم انقلاب هم در نكته ظريفي فرمودند: پس از اين عمليات صحنه سياست به نفع جمهوري اسلامي برگشت.

  و حرف آخر؟

-عظمتي كه در عمليات بيت المقدس بود براي ما كلاس درس بود، درسش همين بود كه هرگاه با توكل به خدا مي جنگيم و دشمنان را سركوب مي كنيم، انتظار داريم خداوند هم ما را ياري كند تا پيروز شويم.

پایان

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا