ماموریت پنهان / روایتی از شهید علی چیت سازیان

تا شهدا: پنهانی گفت: «باید مجسمه کلب کبیر،یعنی سگ بزرگ- منظور رضا شاه- رو بکشیم پایین.»
در گوشی گفتم:«مثل اینکه مغزت بوی پیاز داغ میده؟» گفت: «نه،جدی جدی ام. با هم می ریم، شبونه می کشیمش پایین»
یه جوری می گفت می کشیمش پایین، انگار به جای مجسمه می خواد یه قلوه سنگ رو از روی یه ارتفاع بلند سه متری هل بده پایین. شب بود. حدس می زدم که چند تا چشم ما رو دیدن و الان خبر میدن به پلیسا.دل دل می کردم که: «بابا! این بد مصب پیچ شده به بتون، بذار بریم!»
 
اما اون بی خیال همه چیز، افتاده بود به جان جسم برنزی، هی هل می داد. دست آخر یه لگد حواله کرد به مجسمه. ول کن معامله نبود. وقتی که یک ساعتی از دور، ما دو تا نوجوان رو که زیر مجسمه ی سه متری رضا شاه نشسته بودیم، دیدند، پریدم رو آسفالت خیابان و داد زدم: «د لامصب، بجنب، پلیسا دارن میان.» 
یکباره چند صدای تیر آمد و از قضا یکیشون که با هدف کله ی علی شلیک شده بود، خورد به ما تحت مجسمه. اون وقت بود که علی تیز و فرز پرید پایین و د بدو. اون روز شانزده سالش بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا