عقرب و تیر بار/ روایتی از اسماعیل شریفیان

تا شهدا: سال ۶۲ در منطقه جنوب بودیم.به صورت بسیج با یکی از گردان های لشگرامام
حسین (ع) اصفهان رفته بودم
و جز خدمه هوایی بودم.


یک روز غروب بود که سر و کله هواپیماهای دشمن
پیدا شد. حمله آنها اکثرا صبح زود و یا اینکه نزدیک غروب آفتاب انجام می شد.از
مسیری هم حمله می کردند که آنها پشت به نور خورشید و ما رو به تیغ آفتاب باشیم که
نتوانیم به سویشان شلیک کنیم. حمله آنها به صورت سه فروندی بود که دو فروند مانور
می دادند و هواپیمای سوم شیرجه می زد و شلیک می کرد.


آن روز یکی از نیرو ها پشت ضد
هوایی بود و من و دو نفر دیگر در رساندن گلوله و خشاب گذاری کمکش می کردیم.ضد
هوایی پی در پی می چرخید و شلیک می کرد و ما دو نفر هم چشمان مان به هواپیما،و هم
مثل برق در تقلا بودیم.نفری که پشت تیر بار بود، اشاره به من کرد که دستانش خسته
شده و به جایش بنشینم. سریع جایمان را عوض کردیم. هنوز درست جا به جا نشده بودم که
مچ پایم سوخت. فکر کردم پوکه داغ به آن اصابت کرده. 


اهمیت ندادم و به شلیک ادامه
دادم. هنوز چند لحظه نگذشته بود که احساس کردم پایین زانویم هم سوخت. باز هم اهمیت
ندادم و به کارم ادامه دادم. 


در موقعیت های حساس حملات هوایی، آنقدر درگیر می شدیم
که حواسمان فقط به هواپیما بود.اما درد آن سوزش ها چنان شدید بود که در هر دوبار
برای یک لحظه، حواسم را به خودش جلب کرد.انگشتم همچنان به روی ماشه بود و شلیک می
کردم که سومین سوزش را شدیدتر روی رانم احساس کردم. این بار چنگ روی رانم زدم و آن
را مالش دادم و دوباره شروع به تیراندازی کردم. در حین مالش دادن احساس کردم یکی
از انگشتانم حالت سوزش پیدا کرد و یک چیزی زیر لباس، بین انگشتانم له و لورده
شد.


به خیال اینکه حشره ای گزنده بوده، تند کف دستم را به شلوارم مالیدم و دوباره
مشغول شلیک شدم. خوشبختانه،هواپیماها پس از چند دقیقه مانور، نتوانستند کاری انجام
دهند و رفتند.انگشت که از شلیک برداشتم، احساس کردم که تمام اعضای بدنم و به خصوص
مچ پا و زیر زانو و انگشتم را انگار داخل تنور سوزان گذاشته اند. عرق تمام بدنم را
گرفته بود. زبانم چنان خشک بود که قادر به حرف زدن هم نبودم. وحشت عجیبی تمام
وجودم را گرفته بود و هر چه تلاش می کردم فریاد بزنم و بچه ها را به کمک بطلبم،
نمی توانستم.


آنها همچنان گرم کار و جمع کردن پوکه های گلوله های شلیک شده بودند و
حواسشان به من نبود.یکی از آنها که محمود نام داشت، رو به من کرد و با اعتراض
گفت:«رفتند بابا،مگه نمی بینی چقدر پوکه ریخته روی زمین؟ چرا نمیای کمک؟» صدای او
را شنیدم اما هرچه سعی کردم دهانم را باز کنم و جوابش را بدهم، نتوانستم. نرفتن من
باعث شده بود صدای اعتراض بقیه هم بلند شود.شروع به داد و بیداد و بد و بیراه می
کنند که می بینند من فقط نگاه می کنم. یکی از نیرو ها که حسن تقوا نام داشت، با
نزدیک شدن به من به بقیه می گوید: «بچه ها اسماعیل چرا انقدر سرخ شده و عرق کرده؟»
با نزدیک شدن و تکان دادن من و افتادن بدنم روی صندلی ضد هوایی، حدس می زنند که
اتفاقی برایم افتاده است. هیکلم را به دوش می گیرند و سریع به اولین گروه امداد می
رسانند.آنجا گروه امداد متوجه می شود به وسیله عقرب گزیده شده ام.آن عقرب گزیدگی
دوازده روز بستری به دنبال داشت و زمین گیرم کرد تا سم از بدنم بیرون رفت.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا