صلوات / روایتی از شهید محمد خلیل ثابت رای

تا شهدا: ساعت ده همان شب بود که کلیشه ها آماده شد. خیلی شوق داشتم که زودتر سید محمد خلیل را ببینم. پاورچین پاورچین از راهرو گذشتم. صدای رادیو می آمد. پدرم داشت موج رادیو را تنظیم می کرد. از حیاط گذشتم و در را باز کردم که پدرم شنید.                  صدا زد: «کیه؟» 
چند لحظه ساکت شدم. سایه اش را از پنجره می دیدم که بلند شده، بیرون می آید. صدای مادرم را شنیدم که می گفت: «حاجی بیرون سرده. کت را بینداز روی دوشت.»
اگر پدر مرا می دید، نمی گذاشت بیرون بروم. آهسته صدای گربه در آوردم. پدرم گفت: «امان از دست این گربه ها.»
و در اتاق را بست.صدای رادیو دوباره بلند شد. نفس راحتی کشیدم و بیرون رفتم. کوچه خلوت بود. پاسبان ها و گاردی ها در خیابان نگهبانی می دادند. خودم را به خانه محمد خلیل رساندم. خانه شان پایگاه ما بود.با علامت مخصوص، در زدم. خودم را در سایه مخفی کردم. در آهسته باز شد و محمد کنار چارچوب ایستاد و به اطراف نگاه کرد. مرا که دید گفت: «سریعتر بیا تو، الان می بیننت! »
کلیشه ها را که دادم، خیلی ذوق کرد و گفت: «همین الان باید برویم و به دیوارها بزنیم. اعلامیه ها را هم بردار.»
هر کدام یک کوچه را انتخاب کردیم و اعلامیه در خانه ها می انداختیم. کلیشه ها را من نگه می داشتم و او خیلی سریع رنگ می پاشید. مشغول کار بودیم که صدای قدم های پاسبان ها را شنیدم. کوچه بن بست بود. پشت درختی پناه گرفتیم. پاسبان داشت می آمد. عرق سردی بر پیشانی ام نشست. حتما صدای مرا شنیده بود که می آمد. خودم را به درخت چسبانده بودم .
دیدم سید محمد خلیل زیر لب چیزی می خواند. هاج و واج نگاهش می کردم. خودم را دیدم که دارم کتک می خورم و شکنجه می شوم. 
نزدیک بود به زمین بیفتم. حالم داشت به هم می خورد، وقتی به خود آمدم، سید محمد خلیل بالای سرم بود. لبخندی به لب داشت و گفت: «با صلوات همه را رد کردم. صلوات که می فرستم دشمنان کور می شوند.»    

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا