شهید صفایی، فرمانده ای که وصیت کرد تا به پسرانش دروغ نگویند که …

تا شهدا؛ جمله معروفی از امام خمینی (ره) بیادگار است، زمانی که سال ۴۲ قیام خود را با روشنگری هایش آغاز کرد، عده ای بر آن پیر روشن ضمیر گفتند، قیام با کدام سرباز؟

امام که گویا عالم به اسرار بود اعلام می کند، سربازان من اکنون در گهواره هستند، در زمان مناسب نقش شایسته خود را نشان خواهند داد.

شهید مصطفی صفایی یکی از سربازان مورد اشاره امام بود، که در دوم آبان سال ۱۳۴۲ چشم به دنیا گشود و هنگامی که خمینی بزرگ از سفر تاریخی اش به میهن باز می گشت، به ۱۵ سالگی پای گذاشته و آماده سربازی آن حضرت بود.

وی در یک خانواده مذهبی در روستای ˈ کلوکندˈ شهرستان مینودشت و در سایه پدر و مادری مذهبی و مخلص که از راه کشاورزی و کارگری امرار معاش می کردند، رشد کرد.

در آن ایام مرسوم بود که خانواده ها فرزندان خود را قبل از رفتن به مدرسه ملزم به فراگرفتن قرآن در مکتب خانه ها می کردند، در همین راستا پدر و مادر شهید مصطفی نیز او را برای یادگیری قرآن مجید آخرین کتاب الهی نزد استاد فرستادند.

او به همراه گروه دیگری از کودکان روستای کلوکند ، قرآن را قبل از مدرسه آموخت و با آن انس گرفت بطوریکه تا آخرین لحظات زندگی دنیوی از آن دور نشد و در هر شرایطی که ممکن می شد قرآن را با لحن زیبایی می خواند.

مادرمصطفی می گوید: او در دوران نوجوانی اهل مسجد و نماز بود و به مطالعه کتاب های مذهبی علاقه داشت.

به گفته این مادر ، شهید اهل نماز بود و پرهیزگار و بیشتر اوقات قرآن می خواند. علاوه بر این به باشگاه ورزشی می رفت و به ورزش کشتی می پرداخت. او ˈ جوانی محجوب، اما پر انرژی بود و از آدمهای معتاد، بی نماز و ولگرد خوشش نمی آمد.ˈ 

این مادر شهید هنوز بیاد دارد که مصطفی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به فعالیتهای اجتماعی – سیاسی روی آورد و روزها به محض اینکه از مدرسه بر می گشت برای کمک به برادران پاسدار به مقر سپاه می رفت. 

علیرضا ، برادر بزرگ تر شهید نیز در این خصوص می گوید: شهید مصطفی پس از پیروزی انقلاب به مطالعه کتاب های مذهبی و سیاسی بیشتر وقت می گذاشت .

به گفته او ، کتابهای آیت الله دستغیب و دکتر شریعتی بیشترین علاقه شهید را به خود معطوف کرده بود علاقه وافر او به کتاب سبب شده تا از ایشان یک کتابخانه ای با حدود ۲۰۰ جلد کتاب به یادگار بماند.

مصطفی همچنین در انجمن اسلامی فعالیت داشت و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت سپاه در آمد .

او عضویت در سپاه را وظیفه ای انقلابی می دانست تا خدمات بیشتری کند و به همین دلیل بیشترین اوقاتش را در سپاه می گذراند و با گذشت زمان تحولات روحی بیشتری در او احساس می شد.

ˈ شرکت در دفاع مقدسˈ

با آغاز جنگ تحمیلی شهید صفایی راهی جبهه ها شد ، او ابتدا به جبهه های غرب کشور اعزام می شود تا اینکه در سال ۶۰ براثر انفجار قسمتی از انگشت سبابه اش قطع شده و از ناحیه چشم نیز مورد اصابت ترکش قرار می گیرد.

مادر این شهید در خاطره ای از اولین اعزامش به جبهه می گوید: مصطفی، بعد از سه ماه وقتی برگشت دیدم یکی از انگشتانش قطع و چشم چپش زخمی شده است. وقتی اندوه مرا دید، مجروحیت خود را ناچیز خواند و گفت: مادر رزمندگان اسلام در جبهه ها کارهایی می کنند که این مقدار زخم من در برابر ایثار آنها ناچیز است.

همرزمان این شهید می گویند، مصطفی در شرایط سخت، همیشه به یاد خدا بود و خود و دیگران را دعوت به صبر می کرد. 

سردار پاسدار ˈعلی اکبر سرایلوˈ می گوید: مصطفی، همواره دوستان و آشنایان را به صبر در برابر مشکلات و ادامه نهضت و پر نمودن سنگرهای نبرد حق علیه باطل دعوت می کرد و همواره توصیه می کرد که پشتیبان ولایت فقیه و امام خمینی (ره) باشید.

وی ادامه می دهد: مصطفی در جبهه ها علاوه بر اینکه مانند شیر می رزمید ، شب ها سر به سجده می گذاشت و بر درگاه خداوند ناله می کرد و بیشتر اوقات فراغت خود را به قرائت قرآن مشغول بود.

سردار سرایلو از شبی در قله های ˈمیش داقˈ می گوید که در آن شب ناگهان باد شدیدی وزید و از خواب بیدار شدم. صفایی را دیدم که به نماز شب ایستاده و به درگاه خدا گریه می کند.

آنطور که در سابقه رزم این شهید آمده ، مصطفی از ۲۲ دی ۱۳۶۱ تا ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۲ در مناطق عملیاتی بود و در عملیات والفجر مقدماتی در منطقه عملیاتی فکه به عنوان مسوول دسته گروهان یکم گردان صاحب الزمان لشکر ۲۵ کربلا شرکت داشت. 

شهید صفایی از ۱۰ اسفند ۱۳۶۴ تا ۳ خرداد ۱۳۶۵ معاون فرماندهی گروهان دوم از گردان امام محمد باقر(ع) لشکر ۲۵ کربلا را به عهده داشت. 

از ۲۲ مهر ۱۳۶۳ تا ۹ اسفند ۱۳۶۴ به جانشینی فرماندهی و از ۴ خرداد ۱۳۶۵ تا ۲۶ دی همان سال به عنوان مسوول واحد بسیج پادگان آموزشی گنبدکاووس در ناحیه مازندران انتخاب شد.

در ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ با آغاز علمیات والفجر ۸ در منطقه عمومی فاو، مصطفی، به عنوان فرمانده گردان مالک اشتر از لشکر ۲۵ کربلا در این عملیات شرکت کرد.

در ۱۹ بهمن ۱۳۶۵ در منطقه جنوب شلمچه که به کانال ماهی نیز معروف است ، به همراه تعدادی از نیروها سنگرهای دشمن را مورد حمله قرار دادند. 

همانطور که گفته شده ، عملیات کربلای ۵ فرماندهان زیادی را از لشکر اسلام گرفت ، که شهید مصطفی صفایی پس از یک رزم نمایان در محاصره کامل دشمن ، با قافله شهدا همراه شد و روح والایش را از قفس تن خاکی رهانید.

مصطفی در این رزم که از ناحیه پیشانی مجروح و به شهادت می رسد و پیکرش بعد از مدت ۹ سال در این منطقه کشف و زادگاهش انتقال یافت.

او در نوزده سالگی و طی مراسم بسیار ساده ای با دختر دایی خود ازداواج کرد .

ˈمعصومه قزلسفلوˈ همسر این شهید می گوید: مراسم عقد بسیار ساده برگزار شد و مهریه عروس یک جلد کلام الله مجید و پنج سکه بهار آزادی تعیین شد. 

آنها پس از مراسم ازدواج در خانه پدر زندگی خود را شروع کردند.

مصطفی دو روز از زندگی جدیدش نگذشته بود که عازم جزیره مجنون شد و تا نه ماه نتوانست به خانه برگردد. 

همسر شهید در ادامه می گوید: شهید همیشه این جملات امام را که « این جنگ بین اسلام و کفر است» و « اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم». تکرار می کرد.

خانم قزلسفلو می گوید: مصطفی در تمام طول عمر خود مخلص و با ایمان بود و شرم و حیایی به خصوص داشت و واقعاً من از اخلاق او خیلی راضی بودم. هیچ موقع وقت کافی نداشت که در امور خانه به من کمک کند و به همین خاطر از من عذرخواهی می کرد.

سردار پاسدار ˈمحمد علی پسر کلوˈ که از کودکی با مصطفی بزرگ شده است ، می گوید: مصطفی، همیشه می گفت، دوست دارم با لباس دامادی شهید شوم و این بزرگ ترین آرزوی من است. 

از شهید صفایی دو فرزند پسر به نام های مجتبی و محمد جابر به یادگار مانده است که هم اکنون با تحصیلات دانشگاهی مشغول فعالیت هستند 

وصیتنامه شهید نیز بیانگر عشق شدید او به امام و انقلاب است .

ˈبگذارید پسرم بداند، چرا عکس پدرش را بزرگ کرده اند. چرا مادرش، دیگر نخواهد خندید. چرا گونه های مادر بزرگش، همیشه خیس است؟ و چرا پدر بزرگش، عصا به دست گرفته؟ چرا عمو هایش بیش از پیش به او توجه دارند، و چرا پدرش، دیگر به خانه برنمی گردد.

به پسرم واقعیت را بگوئید، می خواهم پسرم دشمن را بشناسد. مظلومیت را بشناسد. هر روز شناسنامه اش را ورق بزند. هر روز فانسقه پدرش را ببندد. هر روز پوتین پدرش را امتحان کند. هر روز با قمقمه پدرش آب بخورد و هر روز بی تاب روزی دیگر باشد، و قدم در راهی بگذارد، که پدرش با لبخندی غرور آفرین، چشم انتظار، دیدار حماسی اوست. به پسرم دروغ نگوئید… .

نمی خواهم ایمان پسرم قربانی نیرنگ جهان خواران باشد. بگذارید پسرم به جای توپ، نارنجک را بیاموزد. به جای زمزمه، فریاد مبارزه را بیاموزد. به جای ترانه و موسیقی سرود مبارزه را بیاموزد. به پسرم دروغ نگوئید… به پسرم دروغ نگوئید…

به پسرم دروغ نگوئید. نمی خواهم ایمان پسرم قربانی نیرنگ جهان خواران باشد. بگذارید پسرم به جای توپ، نارنجک را بیاموزد. به جای زمزمه، فریاد مبارزه را بیاموزد. به جای ترانه و موسیقی سرود مبارزه را بیاموزد.

شهرستان ۷۵ هزار نفری مینودشت در شرق گلستان قرار دارد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا