خستگی ناپذیر/ روایتی از شهید صمد

تا شهدا: صمد به همراه جمعی دیگر از غیورمردان بسیجی، سپاهی و ارتشی، عزم آزادی خرمشهر کردند. آن ها با نقشه ای از پیش تعیین شده، عملیات را آغاز کردند. درگیری با شدت و سختی ادامه داشت. از هر طرف صدای شلیک گلوله و انفجار به گوش می رسید.
آتش و دود همه ی شهر را فرا گرفته بود و فشارهای وارده بر دشمن امانش را بریده بود، اما دشمن باز با چنگ و دندان با تمام امکانات مقاومت می کرد. نیروهای جان بر کف اسلام با حداقل سلاح و مهمات پیش می تاختند، ارتش تا دندان مسلح عراق، تاب و تحمل فشار نیروهای پیروز اسلام را نداشت، آن ها برای این که پیروز میدان باشند، دست به نیرنگ و تاکتیک موذیانه زدند.
موقعیت نیروهای اسلام بهتر بود، با این وضعیت نیروهای بعثی احساس می کردند تا روزها طول می کشد و نتیجه ای نمی دهد.
به این خاطر آنها تصمیم گرفتند نیروهای ایرانی را از موقعیتشان خارج کنند تا بیش از این خودشان آسیب نبینند. آن ها در یک اقدام تاکتیکی، در ظاهر دست به عقب نشینی زدند تا از طرف دیگر، رزمندگان اسلام را محاصره کنند. نیرو های رزمنده نفوذ کردند. در نتیجه، صمد به همراه جمعی از نیروهای غیور و جان بر کف که پیروزمندانه به دنبال نیروهای بعثی پیش می تاختند، در دام دشمن افتادند. 
سرنوشت عملیات عوض شد. با تاکتیک موذیانه ی عراقی ها، نیروهای رزمنده در حالت سختی قرار گرفتند. دشمن از هر طرف، رزمندگان اسلام را مورد محاصره قرار داد. آن ها بی امان آتش می ریختند و لحظه به لحظه هم بر شدت آتششان افزوده می شد. رفته رفته محاصره تنگ گردید.
با وضع پیش آمده امکان رهایی از محاصره دشمن سخت گردید. روحیه بچه ها کمی ضعیف شده بود، اما همچنان مقاومت می کردند. صمد که فرماندهی گروهی از نیروهای مخلص و جانباز اسلام را به عهده داشت، با سخنان شجاعانه خویش، روحیه بچه ها را زنده نگه داشت.
او بیش از هر چیز، به نجات جان نیروهایش می اندیشید. هر طور شده باید روحیه ی آنها رازنده نگه می داشت تا پیروز از میدان بیرون آیند.او به فکر نجات رزمندگان و شکستن سد محاصره ی دشمن و خروج از وضع نامطلوب پیش آمده –که بدترین شرایط نظامی است- بود.از گلوله هایشان چیزی نمانده بود. با ته کشیدن مهمات، امید نیروهایش کمتر شد. صمد و نیروهایش همچنان با اشتیاق و پر انرژی به طرف دشمن شلیک می کردند.
او هر لحظه در حال دویدن و حرکت کردن بود. خستگی ناپذیر به این سو و آن سو می رفت. به همه بچه ها سر می زد. زخمی ها را دلداری می داد به رزمندگان امید می داد. هر از گاهی از دوستان و همرزمانش در مقابل دیدگانش شهید می شدند، خود نیز به شدت زخمی شده بود.
 چندین گلوله و ترکش به بدنش اصابت کرد، خون تمام بدنش را پوشانده بود، اما بدون اینکه روحیه اش را از دست بدهد، مدام به طرف دشمن شلیک می کرد. با نیروهای اندکی که در اختیار داشت، هم چنان مقاومت می کرد.
هم چنان با سخنانش به نیروها امید و روحیه می بخشید و آنها را ترغیب به مقاومت می کرد.شاید هر کس دیگری در آن حال بود، به اغما می افتاد و بی هوش می شد، اما صمد در مقابل نیروهایش مسئول بود. او باید جان آنها را نجات می داد. از طرفی آزادی خرمشهر از همه چیز مهم تر بود. آن ها هر طور شده، باید محاصره را می شکستند.
سر انجام پس از ساعت ها جان فشانی و مقاومت، به یاری خداوند موفق شدند از محاصره ی دشمن بعثی خارج شده، شکست سختی به آنها وارد کنند.
ساعاتی بعد، صمد و نیروهایش که به جمع دیگر رزمندگان پیوسته بودند، امیدوارانه با روحیه ای بهتر پیش تاختند. صمد همچنان پا برجا و سر حال به نظر می رسید. انگار نه انگار که چندین ترکش و گلوله به تن داشت، او در فروردین ماه سال ۱۳۶۶ جان به جان آفرین تسلیم کرد و آسمانی شد.  

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا