خاطره هایی از شرکت در عملیات بیت المقدس

سال ۱۳۶۱ شمسی بود، چهارده سالم بود و در کلاس اول دبیرستان، رشته علوم تجربی، مشغول تحصیل بودم. با اینکه به جبهه رفتن علاقه داشتم و آن را وظیفه خود می دانستم، مرکز پذیرش بسیج جبهه می گفت: «سن تو کم است، صبر کن تا کمی بزرگ شوی!» و من چاره ای جز صبر نداشتم. از بس که به مرکز پذیرش جبهه رفته بودم، می دانستم در چه ساعاتی شلوغ است.

پدرم با جبهه رفتن من مخالف بود. او نیز حرف پذیرش جبهه را می زد. او می گفت: «تو با این سن کم، تو جبهه چه کاری می توانی انجام دهی؟! صبر کن تا کمی بزرگ شوی!» و من با حسرت، در انتظار بزرگ شدن به سر می بردم!

یک دست لباس پلنگی (کماندویی) تهیه کردم، آن را پوشیدم و در ساعتی شلوغ، برای پذیرش به جبهه رفتم و طوری که متصدی پذیرش نفهمد، روی پای خود ایستادم و گفتم: «اسم مرا هم بنویس!»

به شناسنامه نگاه کرد، به قیافه ام نگاه کرد، سعی کردم جدی باشم، متوجه شدم که مردد است. گفتم: «بنویس!» بالاخره تصمیم خود را گرفت و اسم مرا نوشت. خوشحال و شادان! برگه رضایت نامه والدین را گرفتم و به خانه آمدم.

پدر و مادرم به مسافرت رفته بودند. چه می توان کرد؟ دفاع از کشور اسلامی بر همه واجب است. امضای پدرم را تقلید کردم! و فرم رضایت نامه را به مسئول بسیج تحویل دادم. نمی دانم متوجه تقلید امضاء شد یا نه! ولی آن را قبول کرد و قرار شد چند روز بعد، جهت اعزام آماده شوم.

روز اعزام:

روز ۹/۱/۱۳۶۱ بود، اوایل صبح. در حیاط بسیج مرکزی قزوین و در کنار سایر داوطلبان اعزام، به صف شدیم. راستی یادم رفت که بگویم دوره آموزش نظامی را در بسیج طی کرده بودم و اکنون نیاز دوباره به آن نبود. برگردیم سر حرفمان! همه به صف شدیم.

فرمانده وقت سپاه قزوین، برای ما صحبت کرد. او از داوطلبان کم سن و سالی مثل من خواست که خودمان داوطلبانه از صف خارج شویم. مگر نه مانع از اعزام ما خواهد شد.

به خدا رو انداختم! دو رکعت نماز مستحب به نیت هدیه به امام زمان (عج) نذر کردم تا کسی مانع اعزام من نشود. آخر به خاطر این اعزام امضای پدرم را جعل کرده بودم و کلی زحمت کشیده بودم! دعایم مستجاب شد و توانستم سوار اتوبوس شوم.

به تازگی یکی از دوستانم نوحه ای زیبا برایم نوشته بود آن را به همراه داشتم. فکر می کنم تا آن زمان نوحه نخوانده بودم. تصمیم گرفتم نوحه را در اتوبوس بخوانم. بلند شدم و خواندم. زیبایی شعر و خوشحالی ناشی از سوار شدن به اتوبوس جبهه و… دست به دست هم داد و مراسم به نحو باشکوهی برگزار گردید. همه از من تشکر کردند. آری «مستمع، صاحب سخن را بر سر شوق آورد!»

یک دفترچه کوچک در جیبم بود. سعی کردم درس های آقای قرائتی را از تلویزیون یادداشت کنم. قسمتی از یادداشت، مربوط به درسی با عنوان «ذکر خدا» بود. از رزمندگان اجازه خواستند تا یادداشت های خود را برای آنها بخوانم. اجازه دادند. مطالب درس آقای قرائتی را تکرار کردم و گفتم: «این را از تلویزیون یادداشت کرده ام». همه پسندیدند و حسابی تشویقم کردند.

از آن نوحه، تنها این مصرع یادم است که: «الله الله، نصر من الله،…» و از آن درس اینکه: «یادکننده خدا در میان غافلان همچون تک درخت سبز در دل کویری می ماند.»

در هر صورت فکر می کردم که خیلی بی ثمر نبوده ام، و آن گونه که پدرم می گفت: «تو در جبهه نمی توانی کاری و خدمتی انجام دهی»، نبود. به این فکر افتادم که می توانم رزمندگان بی سواد را با سواد کنم اما متأسفانه توفیق این کار حاصل نشد.

اتوبوس ما را به پادگان امام حسین (ع) در تهران برد. این پادگان اکنون ستاد کل بسیج است، ولی در آن زمان محل تقسیم و اعزام نیرو به جبهه بود. نمی دانم چند شب در آن پادگان ماندیم، دو یا سه شب، شاید هم کمی بیشتر. یادم هست یک شب، اوایل صبح، قبل از اذان بلند شدم تا آماده نماز صبح شوم. (در آن پادگان سالن های بزرگی وجود داشت که رزمندگان، خیلی ساده در کف آن سالن ها، با استفاده از چند پتو می خوابیدند). وقتی بیدار شدم، متوجه شدم که تعداد زیادی از دوستان، بیدارند و مشغول نماز. هنوز وقت نماز صبح نرسیده بود، و من هم از این همه معنویت در شگفت بودم.

در میان همرزمان، تعدادی را می شناختم. دو تای آنها از بچه های حزب الهی فعال قزوین بودند؛ شهید احمدی و مفقودالاثر آقایی. ما را به دو گردان مجزا تقسیم کردند. فرمانده گردان ما کارگری بود به نام «موسی لو» که بسیار شجاع و با نشاط بود. فرمانده گردان مجاور ما، شهید علیمردانی بود، که بعدها به شهادت رسید. این شهید را از چند ماه قبل می شناختم و با هم خیلی دوست بودیم، و من همواره از صفا و صداقت و خلوص او لذت می بردم. یادم هست یک بار، در بسیج سپاه شهید صنعتی، نگهبان بودم و او مسئول شب بود. به نزد من آمد و با هم کمی حرف زدیم. تابستان ۱۳۶۰ بود، می گفت: «تعدادی تاید به ما می دهند ولی من نمی گیرم!» گفتم: چرا؟ گفت: «مگر ما گارد شاهنشاهی هستیم که دنبال این جور چیزها باشیم، ما هم مثل مردم؛ اگر برای آنها موجود بود، برای ما هم هست و اگر برای آنها نبود، برای ما هم نیست و نباید باشد.» به اخلاصش غبطه خوردم.

به پادگان برگردیم. صفا و معنویت عجیبی در آنجا حاکم بود. برای غذا صف های طویلی، شاید ۵۰۰ متر تشکیل می شد. این صف های طویل با شوخی های رزمندگان، شیرین می شد. بعضی از دوستان، پس از صرف غذا نوحه می خواندند و ما بهره می بردیم. گردان مجاور ما یک روحانی داشت. فکر می کنم اسمش «حسینی» بود. خیلی با صفا بود. برای مان احکام می گفت، ما آنها را یاد می گرفتیم و استفاده می کردیم.

دو سه روز که گذشت، با قطار عازم جنوب شدیم. از ماجراهای قطار چیزی به ذهنم نمی آید، جز اینکه خیلی با صفا بود. در بین راه از دزفول و اندیمشک گذشتیم. دنبال لشگر مناسب می گشتیم که به آنها ملحق شویم. بالاخره به لشگر ۴۵ ظفر پیوستیم.

چند روز بعد ما را مسلح شده با لشگر به منطقه ای نزدیک آبادان که گویا اسمش خسرو آباد بود اعزام کردند. یادم هست روزی برادر «یوسف شنازندی» که فرمانده گروهان ما بود، به من گفت، کله قند را بشکنم! گفتم: «چشم!» به دنبال قند شکن رفتم و چیزی نیافتم، دومرتبه گفت: «چرا نمی شکنی؟» گفتم: «قند شکن نیست! چطور بشکنم؟» و او سری تکان داد و گفت: «اگر فردا ازدواج کنی، همین طور خانواده ات را اداره خواهی کرد؟!» گفتم: «من اصلاً چای نخواهم خورد!» (و همین طور هم شد) او با استفاده از سرنیزه کلاشینکف قند را شکست و من حسابی تعجب کردم! و بر او آفرین گفتم!

در پادگان امیدیه:

یادم رفت بگویم؛ چند روز هم در امیدیه اهواز بودیم، در آنجا یک پادگان نیروی هوایی قرار داشت که بخشی از ساختمان های آن را به ما اختصاص داده بودند. در آنجا مشغول تمرینات رزمی بودیم (مثل جاهای دیگر)، هر روز قبل از اذان صبح، بیدارمان می کردند و به چندین کیلومتر دویدن مجبورمان می کردند. از این دوی استقامت خاطرات جالبی دارم: یکی از این روزها، من پشت سر پیرمردی تقریباً شصت ساله می دویدم. پیرمرد عجیبی بود. من خسته شده بودم ولی من قرص و محکم می دویدم. انگار نه انگار که ۶۰ سال یا بیشتر از عمرش می گذرد. دیدن او سبب می شد خستگی خود را فراموش کنم. خاطره دیگر در هنگام دو، هر وقت گروهان و یا گردان های دیگر را می دیدم که از مسیرهای مقابل می آمدند، می گفتیم: «کی خسته است؟» و پاسخ می دادند که: «دشمن» و شعارهایی از این دست که حسابی روحیه امان را تقویت می کرد و جای شما خالی چه صفایی داشت.

بعد از ظهرها هم می دویدیم. با توجه به اینکه گرسنه و تشنه می شدیم بیشتر می دویدیم و فرمانده امان می پرسید: «روحیه؟» پاسخ می دادیم: «عالیه». بعد می پرسید: «شکما» جواب می دادیم: «خالیه» و با کلی از این شوخی های زیبا غرق سرور می شدیم.

یکی از خاطرات دیگرم از «امیدیه» قضیه چای «17 کیلویی» بود. در امیدیه فقط صبح ها چای می دادند آن هم فقط یک لیوان. برخی از دوستان به چای عادت داشتند و باید ظهر و شب نیز چای می خورند وگرنه سرشان درد می گرفت. راه چاره این بود که یک قوطی ۱۷ کیلویی خالی روغن پیدا کردم و با کاغذ و مقواهایی که به صورت زباله روی زمین ریخته شده بود سعی کردم که در این قوری ۱۷ کیلویی، چای درست کنند. آنها در کارشان موفق شدند و چه چای خوشمزه ای! کمتر نظیر آن را خورده بودم!

در کناره ی کارون:

چند روز بعد به سنگرهای کناره کارون منتقل شدیم. کارون خیلی باصفا بود. در کناره آن سنگرهایی آماده وجود داشت که به دست «برادران مزدور عراقی» (تعبیر رزمندگان اسلام) ساخته شده بود و در جریان عملیات شکست حصر آبادان، به دست رزمندگان اسلام افتاده بود. ما در این سوی کارون و عراقی ها در آن سوی بودند. آتش متقابل داشتیم، به ندرت همدیگر را مشاهده می کردیم اما برای اینکه دشمن در صدد پاتک و یا کارهای چریکی نباشد گاه گاهی تیراندازی می کردیم و توجیهمان هم این بود که «بالاخره باید قلق اسلحه امان را بدست آوریم». در این منطقه، سطح آبهای زیر زمینی خیلی بالا بود. کف بعضی از سنگرها را آب گرفته بود و آنها را غیر قابل استفاده ساخته بود. آب چاه را با دبه و بدون طناب مورد استفاده قرار می دادیم! و از آن حتی برای استحمام استفاده می کردیم زیرا هوا گرم بود و آب نیز نزدیک به ولرم!

محیط از نظر معنویت خیلی بالا بود. نماز جماعت خیلی باشکوه برگزار می شد. برخوردها خیلی مخلصانه و برادرانه بود. چه صفایی! چه روزهایی! وجود چند تانک زرهی غنیمتی که نشان از حملات پیروزمندان لشکر اسلام داشت باعث تقویت روحیه می شد.

شب که می شد لوله سلاح مان را به طرف عراقی ها می گرفتیم و سنگرهای آنها را به رگبار می بستیم. منظره شلیک رگبار بر دل شب منظره جالبی بود. خوشمان می آمد ولی فرمانده می گفت: «بی جهت فشنگ ها را حرام نکنید». بالاخره تصمیم گرفتیم از حررف فرماندمان اطاعت کنیم و کمتر شلیک کنیم!

یکی از دوستان بسیجی که قوی هیکل هم بود و به همین دلیل هم از تیربار استفاده می کرد. با تیربار به سوی عراقی ها شلیک می کرد و می گفت: «دوست دارم گوینده رادیوی بغداد را که به امام (ره) فوحش می دهد ببینم و با همین دندان هایم (یا دست هایم) گلویش را پاره کنم!» خشم مقدسی بود.

حرکت کاروان:

نزدیک غروب بود گروهان ما حرکت خود را آغاز کرد. تا اینکه خود را به خیل کاروان رزمندگان برساند. و همدوش با آنان در مقابل دشمن بعثی بجنگد. پس از قدری حرکت وقت نماز مغرب و عشاء شده بود. نماز خواندیم و شام خوردیم. شام عبارت بود از یک عدد کنسرو تن ماهی جنوب برای هر نفر و دیگر هیچ. (نان نداشت). تن را خوردیم و جای شما خالی خیلی هم لذت بردیم.

پس از شام شهید «غلام حسین خدری» کارگر کارخانجات «فرنخ و مه نخ» قزوین برایمان سخنرانی کرد. او فرمانده دسته مجاورمان بود. حرف های خوبی زد بچه ها را با بهشت و اوصاف آن تشویق به شهادت می کرد. از فلسفه عملیات برایمان حرف زد و گفت خود شخصاً مایل است در راه آزادسازی قدس آزاد شود. (ولی در همان شب به شهادت رسید). سخنان او سخت به دلمان نشست.

سلاح ها و مهماتمان را تکمیل کردیم. من تک تیرانداز و بی سیم چی احتیاط بودم. گفتند: حالا منتظر رمز عملیات باشید. تا شروع عملیات چرت سبکی را آزمایش کردم. می دانستم که موقع عملیات نباید خوابید لذا با مهمات کامل کمی خوابیدم و چه خواب با صفایی!

ساعت حدود ۱۲ شاید هم ۲ بعد از نیمه شب بود که رمز عملیات اعلام شد. حرکت کردیم. به کارون رسیدیم. اول فکر می کردم که باید با شنا از کارون عبور کنیم! و تأسف می خوردم که شنا خوب نمی دانم و چه باید بکنم! هیچ قایقی به چشم نمی خورد. یک صفحه ی آهنی در کناره ی رود وجود داشت. رفتیم روی آن فکر می کردم حالا دیگر قایق خواهد آمد و ما را سوار خواهد کرد. ناگهان صدای روشن شدن موتور را در زیر پای مان احساس کردیم. قطعه آهن به حرکت درآمد و ما را آرام آرام به آن سوی کارون هدایت کرد. خیلی شگفت زده شدم.

در وسط کارون، روحانیت عجیبی به ما دست داد. امواج آرام کارون در زیر نور کمرنگ مهتاب زیبایی دلپذیری پیدا کرده بود. و من سخت محسور این زیبایی بی نظیر و یا کم نظیر که از مظاهر عظمت پروردگار به حساب می آمد شده بودم.

 حرکت در کانال:

من فکر می کردم در آن سوی کاروان، بلافاصله با عراقی ها روبرو خواهیم شد، ولی این طور نبود. در این قسمت عراقی ها نبودند، و حتی نیروهای ما توانسته بودند یک کانال چند کیلومتری، با عمق حدود یک متر و با عرض حدود ۴۰ سانتی متر، بکنند. شناسایی منطقه دشمن، بسیار عالی شکل گرفته بود. بعداً شنیدم که فرمانده گردان ما برای شناسایی به درون خطوط عراقی ها رفته بود، و با تصرف درآوردن یک جیپ عراقی و کشتن سرنشینان آن، لباس یک سرهنگ عراقی را به تن کرده و در پشت جیپ نشسته بود و با احترام بسیار از مراکز مختلف عراقی ها بازدید به عمل آورده بود. آخر سر هم سالم به نزد ما برگشته بود!

بگذریم، در آن سوی کارون پیاده شدیم. تجدید سازمان کردیم. از زیر قرآن رد شدیم و حرکت در کانال را آغاز کردیم. به خود می گفتم: «تمام ثمره عمر تو در این یکی دو روز است، خیلی جدی باش!» با نشاط به حرکت خود ادامه دادیم، و هراز چند گاهی، کمی می نشستیم تا خستگی در کنیم، و چند دقیقه بعد به حرکت خود ادامه دادیم، چند نفر از دوستان که در کنار من بودند، در همان پنج دقیقه استراحت، می خوابیدند! سپس بیدار می شدند و به حرکت ادامه می دادند! آنها شب قبل، هفت ساعت نگهبانی داده بودند، و چون از شروع عملیات آگاه نبودند، تا زمان شروع عملیات تقریباً هیچ نخوابیده بودند.

چند ساعت گذشت. کانال تمام شد. به دشت رسیدیم. برخی از برادران سپاه آبادان، راهنمای ما و فرمانده موقت ما در صحنه ی عملیات بودند. آنها ما را به خوبی هدایت کردند و یک بار از خطر گم شدن نجات مان دادند. تا بامداد به حرکت خود ادامه دادیم.

حرکت در زیر رگبار مسلسل:

اوایل صبح شد. همه نیروها به ستون چهار حرکت می کردیم، یعنی چهار صف در کنار هم و به دنبال هم و به صورت رژه می رفتیم. عراقی ها ما را دیدند و با «دوشکا» (تیربار سنگین) به رگبارمان بستند. گلوله ها در نزدیکی پای مان فرود می آمد، و با اینکه تعداد ما خیلی زیاد بود و در دید عراقی ها قرار داشتیم، (ما آنها را نمی دیدیم) با امدادهای غیبی، تا جایی که من می دیدم، کسی زخمی یا شهید نشد. طول این مسیر، دو یا سه کیلومتر بود.

باران آتش:

هوا داشت کاملاً روشن می شد. نزدیک طلوع آفتاب بود. مجال صبر کردن نبود. تیمم کردیم و در حال دویدن نماز صبح خواندیم دیگر به ستون حرکت نمی کردیم، «دشت بان» شده بودیم. یعنی در دشت وسیع پخش شده بودیم. اکنون علاوه بر رگبار مسلسل از نقل و نبات خمپاره های زمانی هم بهره مند می شدیم. این خمپاره ها ترکشی به سان فواره ایجاد می کردند و بسیار خطرناک بودند. خوشبختانه خمپاره ها در جایی فرود می آمدند که کمترین تعداد نیرو در آنجا بود. در این مرحله تعداد کمی زخمی دادیم  من شهیدی را مشاهده نکردم.

از یکی دو ساعت قبل احساس می کردم که بر بال ملائک می دوم. نوعی سبکی در خود احساس می کردم. این حالت را نمی دانم به چه چیز تشبیه کنم. احساس می کردم که زمین بسیار نرم و لطیف شده است. احساس نشاط فوق العاده می کردم و این از امدادهای غیبی بود.

فرمانده ما جلوتر از همه حرکت می کرد. او معتقد بود که هر کس در عملیات عقب بماند احتمال شهادتش بیشتر است. به جاده اهواز- خرمشهر نزدیک شده بودیم. اینجا هدف مرحله نخست عملیات بود. در حدود دویست متری خاکریز کنار جاده اهواز- خرمشهر که در حدود ۷.۶ متر ارتفاع داشت و در بالای آن برجک هایی برای نگهبانی ساخته بودند باران آتش شروع شده بود.

نگران شدم. از جان خود نمی ترسیدم، زیرا، به دلیل مخصوصی، از خدا خواسته بودم که در آن شب و روز شهید نشوم، و مطئن بودم که دعایم مستجاب خواهد شد! نگران سرنوشت عملیات بودم. نگران حال برادران بودم، که می باید از درون این باران آتش عبور می کردند. فکر نمی کردم کسی جان سالم به در ببرد.

صفیر گلوله ها را که از کنار سرم و پاهایم می گذشتند، احساس می کردم ولی بی اعتنا، همانند سایرین می دویدم. فرمانده ما خاکریز را فتح کرده و به آن سو رفته بود، ما هم رسیدیم! در آن سو، دیگر عراقی ها نبودند، آنها فرار کرده بودند و تعداد اندکی اسیر شدند که به پشت جبهه انتقال داده شدند. از خودی ها، تعداد اندکی زخمی و شهید شده بودند. یکی از آنها همان شهید «خدری» بود که قبلاً از او یاد کردم.

یخ غنیمتی:

آب قمقمه هامان ته کشیده بود. انتظار آب آوردن از پشت جبهه را نداشتیم. عراقی ها برای مان آب نگذاشته بودند. در این حال ناگهان کامیونی از جانب عراقی ها به طرف مان آمد. بچه ها گذاشتند بیاید. وقتی خوب نزدیک آمد ایست دادند. راننده و کمک راننده با حالت بهت و ناباوری به نیروهای ما نگاه می کردند. آنها برای عراقی ها یخ آورده بودند. راننده و کمک راننده اسیر شدند. و ما به مصادره یخ های کامیون پرداختیم، و از آن برای رفع تشنگی استفاده کردیم. صفا داشت!

وقتی فهمیدیم که دیگر پیشروی نداریم و مرحله اول عملیات آزاد سازی همین جاده استراتژیک بوده است، به نیروها اجازه داده شده کمی استراحت کنند. برجک های نگهبانی پر از نیروهای رزمنده در حال استراحت شده بود. به دنبال یک برجک خالی برای استراحت می گشتم که موفق شدم. مقداری مقوا کف آن پهن کردم و سعی کردم بخوابم! یکی دو ساعت بعد متوجه شدم کسی مرا بیدار می کند؛ شاید هم خودم خواب و بیدار بودم. یکی از برادران ارتشی بود، سروان بود. حدود ۴۵ سال سن داشت. او از من اجازه خواست تا به اتفاق تعدادی از سربازانش که از محوری دیگر حرکت کرده و تازه به آنجا رسیده بودند، در آن برجک، کمی بیاسایند. او گفت که سه روز نخوابیده است. سروان با ادبی بود، خیلی فهمیده بود، محاسن زیبایی داشت. از اجازه گرفتن او در تعجب شدم. گفتم که: این برجک مال من نیست! و اگر لازم است، من بروم جای دیگر، تا شما کاملاً راحت باشید. ولی آنها گفتند: «نه خیر شما هم باشید». محیط خوبی بود.

فرصت از دست رفته:

چند ساعت بعد، در صدد آمدم تا حالی از گردان خود بجویم. بیرون آمدم. در همین حال، دو هواپیمای نظامی دشمن از بالای سرم رد شدند و تعدادی از نیروهای ما را بمباران کردند. البته بمب ها، به شکر خدا، در پنجاه متری نیروهای ما فرود آمد و من ندیدم کسی آسیبی دیده باشد. هواپیما پس از انجام مأموریت خود، به عقب برگشتند. آنها به قدری از نزدیک زمین پرواز می کردند که اگر سنگی به سوی آنها پرتاب می کردم امکان برخورد با آن را داشت! من بعدها خیلی متأسف شدم که چرا در حالی که اسلحه ام آماده شلیک بود، به سوی هواپیماها شلیک نکردم. علت این بود که من فرق بین هواپیماهای خودی و بیگانه را تشخیص نمی دادم ثانیاً نمی دانستم هواپیماها از همان مسیر که رفته اند، دوباره بر خواهند گشت. ثالثاً نمی دانستم که گلوله کلاشینکف به هواپیما (اگر نزدیک باشد) مؤثر واقع می شود.

در هر صورت، من گردان خود را پیدا نکردم و آنقدر به دنبال آن رفتم که یکی از برادران بسیجی به من گفت: «کجا می روی!» گفتم: «گردان عاشوا را می خواهم پیدا کنم.» گفت: «از این به بعد نیرو نیست اگر جلوتر بروی ممکن است اسیر بشوی!» دیگر نرفتم. مجدداً برگشتم و متوجه شدم که با رسیدن نیروهای کمک، گردان ما به عقب برگشته است تا برای مرحله جدید عملیات، تجدید نیرو کند، از این رو من هم همراه یک آمبولانس که مجروحین را حمل می کرد به عقب برگشتم و خط را به تعدادی از برادران تازه نفس ارتش و بسیج سپردیم. در عقب، گردان خود را یافتم، و آنها را از نگرانی در مورد سرنوشتم به در آوردم. مهمات اضافی را تحویل دادم و به همراه گردان به نقطه ای ناشناخته رفتیم تا قدری تجدید قوا کنیم.

مرحله سوم عملیات:

گردان ما در مرحله دوم عملیات بیت المقدس شرکت نداشت، ولی در مرحله سوم شرکت کردیم. مسیر ادامه ی حرکت به سوی خرمشهر بود. قدری از راه را، بر پشت یک وانت تویوتا سوار شدیم. تویوتا از دشت نسبتاً ناهمواری عبور می کرد و بارها نزدیک بود که ما از پشت آن بیافتیم (زیرا تعداد زیادی با مهمات کامل سوار شده بودیم)، ولی به لطف خدا، برای هیچ کس اتفاقی نیفتاد، و به جایی رسیدیم که پس از آن می بایست پیاده می رفتیم. در بین راه با یک جسد عراقی روبرو شدم که به شدت بوی گند می داد. گویا از آثار مرحله دوم عملیات بود. از کناره ی خاکریز حرکت می کردیم. آتش دشمن شروع شده بود. آتش بسیار شدید بود. اولاً ما را با «کاتیوشا» می کوبید که خوشبختانه، «کاتیوشا» به حدود صدمتری ما اصابت می کرد و لطمه ای نداشت. ثانیاً با خمپاره ما را هدف قرار می داد. متأسفانه خمپاره بسیار دقیق پرتاب می شد و در فاصله نزدیک ما سقوط می کرد. ما به دیواره ی خاکریز می چسبیدیم و ترکش ها زوزه کنان در اطراف ما فرود می آمدند. در اینجا بود که مدام آیه قرآنیِ مفید برای بسته شدن چشم دشمنان می خواندیم: «وجعلنا من بین ایدیهم سداً و…» (بخشی از سوره یس)

هر بار که خیز می رفتیم، فکر می کردم که الان همه به جز خودم، که آن آیه را مرتب می خواندم، شهید خواهند شد. میزان ترکش ها بسیار زیاد بود و به حساب مادی باید چنین می شد، ولی بر اثر امدادهای غیبی، هر بار که کمی آتش آرام می شد، همه بلند می شدیم و مسیر خود را ادامه می دادیم. البته در این مسیر تعدادی از عزیزان شهید شدند. از جمله، شهید عزیز «مسلم بابایی» که فرمانده دسته ی ما بود. او قبلاً یک بنّا بود، به سپاه آمد و فرماندهی ما را به عهده گرفت. بسیار متواضع و خوش برخورد بود. در نمازهایش، آیه ی شریفه ی «ایاک نعبد و ایاک نستعین» را سه بار تکرار می کرد. دوست داشتیم نمازهای مان را به امامت او بخوانیم. (موقعی که روحانی در دسترس نبود)

حرکت دشتبان:

پس از آنکه مدتی در امتداد خاکریز حرکت کردیم، به دستور فرمانده عملیاتی، در مسیر مقابل عراقی ها، به حالت دشتبان (پراکنده در سطح دشت) حرکت کردیم. منورهایی که به عقیده ی برخی دوستان از هواپیما پرتاب می شدند، به مقدار زیاد در آسمان شب می درخشید و شب را چون روز روشن می کرد. هر یک از منورهای مزبور شامل چیزی در حدود ۲۰-۱۵ منور کوچکتر می شد و همچون تکه ای ابر درخشان، مسیر ما را روشن می نمود! و من از این بابت خیلی خوشحال بودم!

بدون احساس خستگی، با مهمات کامل، در کنار سایر رزمندگان می دویدم. عراقی ها ما را با تیربار و خمپاره به گلوله بسته بودند، ولی با امداد الهی، افراد کمی صدمه دیدند.

در اوایل صبح، هدف مورد نظر که محل استقرار یک گردان کماندویی دشمن بود، تسخیر شد و حدود سیصد نفر از کماندوهای دشمن به اسارت در آمدند. فرمانده گردان ما آنها را به سوی پشت جبهه هدایت کرد.

در این مرحله از عملیات، توانستیم نماز صبح را در آرامش بخوانیم، بر خلاف دفعه پیش که در حال دویدن خوانده بودیم. کمی که هوا روشن شد با منظره ی عجیبی روبرو شدیم. مسیری که آن را پشت سر گذاشته بودیم، در حجم وسیعی مین گذاری شده بود. عراقی ها فرصت دفن مین ها را پیدا نکرده بودند، و آنها را به طور آشکار بر روی زمین کاشته بودند. این هم از الطاف الهی بود که توانستیم از اینهمه مین بگذریم و تعداد بسیار کمی مجروح بشوند. یکی از مجروحین، برادر «یوسف شنازندی» فرمانده گروهان ما بود، که قبلاً در ماجرای «قند شکستن!» از او یاد کردیم. یک پای او روی مین رفت و تقریباً از زانو قطع شد. چندی بعد که ایشان را در قزوین دیدم، متوجه شدم که برای خودش یک پای چوبی درست کرده و با آن، همه کار می کند، موتورسواری و سایر کارها را بدون هیچگونه احساس ضعف روحی انجام می دهد.

برگردیم سر اصل مطلب. تعداد افرادی که اسیر شدند، حدوداً با تعداد ما که به آنها حمله کردیم برابر بودند. آنها همه کماندو بودند و ما همه بسیجی! آنها پشت سنگرهای خود بودند، و ما در دشت مقابل آنها، بدون هیچگونه وسایل دفاعی، حرکت تظاهرات گونه انجام دادیم، آنها زیر پای شان امن بود، ما زیر پای مان مین گذاری شده بود، آنها از حرکت زیاد خسته نبودند، ما زیاد حرکت کرده بودیم و قاعدتاً باید خسته می بودیم، گرچه احساس خستگی نمی کردیم. آنها خورد و خوراک شاید یک ماه خود را ذخیره داشتند، ما خورد و خوراک حتی یک روز را هم نداشتیم. آنها با استفاده از منورهای خود می دیدند، ما آنها را اصلاً نمی دیدیم! در عین حال، ما پیروز شدیم و آنها اسیر! ای همه ی آیندگان! و ای همه ی کسانی که این نوشته را می خوانید! به من بگوئید با کدام فرمول و یا با کدام محاسبه ی مادی چنین پیروزیی امکان پذیر است؟ من یک جمله می گویم: «الحمدلله رب العالمین».

شهادت معلم قرآن:

شهید حسین مؤمنی، بی سیم چی ورزیده و شجاع بود. او دبیر امور تربیتی یکی از مدارس راهنمایی قزوین بود و در جبهه، به آنها که قرآن نمی دانستند، قرآن تعلیم می داد. معنویت و ملکوت از چهره ی نورانی او می بارید. این جوان مؤمن در همان روزها با اصابت گلوله ی مستقیم تانک دشمن به شهادت رسید. روانش شاد!

سرنگونی میگ ۲۱:

در همان روزها یک میگ ۲۱ آمد و سعی کرد که مواضع ما را بمباران کند. بمباران او سبب انهدام یک کامیون نظامی در جاده شد! اما بر اثر آتش مؤثر پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران، سرنگون شد. فرمانده ما با تعدادی از سایر دوستان، به دنبال خلبان راه افتادند. آنها در حالی که مأیوس از یافتن خلبان بودند، متوجه شدند که یک گونی در داخل یک چاله افتاده است. کنجکاوی شان تحریک شد. رفتند و باز کردند. جناب خلبان بود! او را اسیر کردند و به عقب انتقال دادند.

در مسیر خاتمه:

گردان ما فقط در مراحل اول و سوم عملیات بیت المقدس شرکت داشت و در مراحل دوم و چهارم آن، که منجر به آزاد سازی خرمشهر شد، حالت پدافندی و احتیاط داشت. در هر صورت، ما توفیق شرکت در مرحله ی اصلی عملیات را نداشتیم.

مدتی بعد به قزوین برگشتم، در مسیر بازگشت، یک شب در اهواز خوابیدیم. پس از مدت ها خواب با لباس کامل نظامی، اکنون می توانستیم با بیژامه بخوابیم. خواب لذت بخشی بود.

به شهرمان برگشتیم و با استقبال مردم خوب مان مواجه شدیم. همان روز، صبح بک نفر به خانه مان زنگ زد و گفته بود که پسرتان شهید شده است! مادرم حرف او را قبول نکرده بود، و اکنون دیداری دوباره! پدرم گوسفندی خرید و آن را قربانی کرد. همسایه ها به دیدارم آمدند. راستی کمی بزرگ شده بودم! یادم رفت بگویم که از طرف ارزیابی سپاه هم نامه ای برایم آمد، و مرا به عضویت در سپاه دعوت کردند، که با شوق پذیرفتم و هم اکنون نیز در خدمت سپاه هستم.

حسن ختام:

پیروزی بیت المقدس به دست نیامد مگر به الطاف الهی. این الطاف الهی به خاطر خلوص، وحدت، یکرنگی، صداقت و عبادت های نیمه شب رزمندگان اسلام بود. آنها صادقانه آرزوی شهادت داشتند و از مرگ نمی هراسیدند. غرور در وجود آنها خشکیده بود. از تجربه ها پند بگیریم و خود را برای مبارزات بعدی آماده سازیم. وَ مَن نَصرُ اِلّا مِن عِندِ اللهِ العَزیز الحَکیم.

 

 

 

منبع: كتاب «حماسه خرمشهر»، تهیه و تدوین: «دفتر اطلاع رسانی و پژوهش های فرهنگی دفاع مقدس»، ناشر: «سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی»، چاپ اول بهار سال ۱۳۷۶، صفحه ۵۱-۶۳.

پايان

 

لطفعلی لطیفی پاکده

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا