اخبار

حضرت زهرا(س) برايش مادري كرد

تا شهدا؛ شهيد «‌سيد‌اسماعيل سيرت‌نيا‌» از نيروهاي سپاه حضرت محمد رسول الله (ص) تهران بزرگ در عمليات مستشاري در سوريه بر اثر اصابت تركش خمپاره به ناحيه پهلو و پشت سرش همچون مادرش حضرت زهرا(س) به شهادت رسيد. اين اولين خبري بود كه پس از شهادت اسماعيل به تهران رسيد. «ابوزهرا‌» همرزم شهيد در سوريه بر ارادت زياد آقاسيد به حضرت تأكيد مي‌كند و نحوه شهادتش را بي‌ارتباط با همين ارادت نمي‌داند. «ابوزهرا‌» در گفت‌وگو با «‌جوان‌» از روزهاي با هم بودنش با شهيد سيرت‌نيا مي‌گويد. 
***
اولين بار شهيد سيرت‌نيا را چه زماني ملاقات كرديد و دوستي‌تان با ايشان شكل گرفت؟
من سال ۷۸ و در محل كار با اسماعيل آشنا شدم. با اينكه كارمان با هم فرق داشت ولي رفاقت‌مان تا شب شهادتش ادامه يافت. در مباحث فرهنگي خيلي فعال بود و در اعزام كاروان‌هاي راهيان نور به خصوص كاروان بازي‌دراز نقش زيادي به عهده داشت. به علمدار جبهه فرهنگي رشت معروف است. تا اين حد در كار فرهنگي فعال بود. با خيلي از مسئولان هم ارتباط داشت. اگر يادواره شهدا برگزار مي‌شد فلان سردار و وزير را دعوت مي‌كرد. روابط عمومي‌اش بسيار بالا بود. آقا‌سيد خودش را براي رفاقت خرج مي‌كرد. اگر در رفاقت مرام و معرفت ‌كسي برايش ثابت مي‌شد حاضر بود براي رفاقتش هر كاري كند. در بحث رفاقت زبانزد همه بود. آدم مردمداري بود و تا جايي كه در توانش بود كار ديگران را راه مي‌انداخت. بعد از شهادتش وقتي براي دادن لباس‌هايش به خانه‌شان رفتم يكي از آشنايان گفت خواب ديده كه شهيد سيرت‌نيا مي‌گويد به خانواده‌ام بگوييد موبايلم را خاموش نكنند، موبايل روشن بماند چون مردم با من كار دارند. يكي از دوستان صميمي‌اش آنجا بود و گفت اتفاقاً دو نفر كه در جريان شهادت اسماعيل نبودند زنگ زدند و پيگير كارشان بودند. براي خانواده شهدا سنگ تمام مي‌گذاشت. مي‌گفت اگر پولي به ما دادند سعي كن براي خانواده شهدا فضايي ايجاد كنيم و آنها را به اردو ببريم تا حال و هوايشان تغيير كند. 
چه شد تصميم گرفتيد به عنوان مدافعان حرم به سوريه برويد؟
اسماعيل از قبل خيلي دنبال رفتن بود. يكي از حرف‌هاي شب شهادتش اين بود كه دوستان به او زنگ زده‌اند كه براي پياده‌روي به اربعين برود، اسماعيل هم در جواب گفته بود چي از اين بهتر كه در روز اربعين مدافع حرم خواهر حضرت باشم. آقا‌سيد از قبل چنين انديشه‌اي براي دفاع از حرمين مطهر را داشت و حالا فضايي ايجاد شد و راه برايش باز شد. مدتي كه دوره بوديم رفتار، گفتار و كردارش طور ديگري بود. جايي كه براي تمرين رفته بوديم فيلمي از او گرفته مي‌شود كه خودش را با شوخي معرفي مي‌كند و در انتها مي‌گويد اگر شهيد شدم آدم خوبي بودم. به من مي‌گفت اين راهي كه ما مي‌رويم ديگر برگشت ندارد. 
پس هم آمادگي كامل براي رفتن به سوريه و هم آمادگي كامل براي شهادت داشتند؟
اتفاقاً به من خيلي مي‌گفت به خانمت بگو آمادگي شنيدن خبر شهادتت را داشته باشد. مي‌گفتم تو به خانمت گفته‌اي؟ مي‌گفت بله! به خانمم گفته‌ام و خانمم گفته كمي آرامتر بگو تا خودم را پيدا كنم؛ حرف‌هايي كه بوي فراق مي‌دهد را آرام آرام بگو. همسر من با خانم شهيد ارتباط دارد و وقتي اولين بار بعد از شهادت به خانه‌شان زنگ زد، همسر شهيد گفت در حال آوردن آقا‌سيد هستند، برايم دعا كنيد. ايمان باعث مي‌شود كساني كه اين تفكرات را دارند به حضرت زينب اقتدا كنند و صبر را بفهمند. همسرش هم از جنس اسماعيل بود. مي‌خواهم بگويم مديريت زندگي‌شان باعث شد ايشان جلوتر بروند. نگاه و تفكرش چه در تربيت نيرو و چه در زندگي‌اش او را در رسيدن به هدفش خيلي كمك كرد. 
چه عاملي بچه‌هاي مدافع حرم را آنقدر محكم كرده است؟
غيرتي كه حضرت عباس به حضرت زينب داشت ايجاب مي‌كند كه بچه‌هاي مدافع حرم به حضرت عباس اقتدا كنند تا آن غيرت را الان هم در وجودشان احساس كنند. بچه‌ها از هيچ‌چيز در نبرد با دشمنان نمي‌ترسند و نگران از دست دادن جانشان نيستند. 
مي‌توان گفت همان فرهنگ عاشورايي و شهادت‌‌طلبي دوران دفاع مقدس در اين مبارزان مدافع حرم وجود دارد.
به نظرم نگاه و تفكر بچه‌هاي امروز بهتر از تفكر بچه‌هاي زمان جنگ است. زمان جنگ امام حضور در جنگ را تكليف و واجب كفايي كرده بود و اگر رزمندگان نمي‌رفتند فردا بايد جواب ولايت فقيه را مي‌دادند. به هرحال امام حكم كرده بود. حالا بحث غيرت و عشق‌شان به كشور و نظام بماند. ولي اينجا امام حكم نداده و اين بچه‌ها حضورشان را تكليف مي‌دانند. از زن، بچه، خانه و زندگي‌شان زده‌اند و در بياباني كه هيچ چيزي ندارد حضور پيدا كرده‌اند. روز تاسوعا واقعاً همه چيز تاسوعايي بود. تا ساعت ۱۰ شب هيچ غذا و آبي نيامد. بچه‌ها با جان و دل مي‌جنگيدند چون نسبت به هدفشان ايمان داشتند. ايمان بچه‌ها باعث شده قرص براي دفاع از حرمين بايستند. معلوم بود غيرت در جان مدافعان جوش مي‌زند. در حرم حضرت زينب آقا‌سيد ‌سير‌ت‌نيا با سوز عجيبي روضه حضرت زينب خواند. من سال ۷۹ در شب عاشورا به سوريه رفته بودم ولي اين فضا برايم چيز ديگري بود. اگر شهيد سيرت‌نيا، ‌قدير سرلك و روح‌الله قرباني شهيد نمي‌شدند يكي از پرخاطره‌ترين صحنه‌هايي بود كه براي بچه‌ها به وجود آمده بود. اينها كه شهيد شدند غم در دل بچه‌ها ماند. از طرفي خوشحال شدند كه به آرزويشان رسيده‌اند ولي غم فراق‌شان براي همه سخت بود. شهيد سيرت‌نيا به ما مي‌گفت سخت است برگرديد كشور و اين شعر را بخوانيد: «‌اي از سفربرگشتگان كو رفيقا‌نتان؟‌» اينها با حضرت زهرا معامله كردند. ما آنجا هر شب هيئت داشتيم. زماني كه برنامه‌اي نبود هيئت‌مان برقرار بود. يكي از فرماندهان از عمليات آمد و ما در هيئت در حال سينه‌زني بوديم. ناگهان ديدم با نيروهايش ستوني و پرچم به دست آمدند. فرمانده‌شان هم در روز تاسوعا شهيد شد. آمد جلو و گفت يكي از رزمندگان خواب حضرت زهرا را ديده كه فرموده نگران نباشيد، من هستم و برايتان مادري مي‌كنم. آقا‌سيد چند شب قبل از شهادت به مقر ما آمد. من شروع به خواندن زيارت عاشورا كردم. سلام زيارت عاشورا به بعد را آقا‌سيد خواند. با صداي خيلي آرامي و به صورت مناجات‌ مداحي مي‌كرد. سلام را خواند و روضه حضرت رقيه را با سوز زيادي خواند. شهيد سيرت‌نيا شعري خطاب به سيدالشهدا به اين مضمون همراه با مناجات مي‌خواند:‌ «مثل تموم شهدا به كام من اثر بذار/ ارواح خاك مادرت يكم به من محل بذار.‌» 
انگار هيچ ترسي در وجود مدافعان حرم نيست؟
دشمن گاهي براي تضعيف روحيه دسته‌جمعي با لهجه عربي شروع به سردادن «‌الله‌اكبر‌» مي‌كرد. در جواب يكهو يك گروه از بچه‌ها چنان «‌ياحيدر‌» و «‌ياعلي‌» مي‌گفتند كه صدايشان در تمام منطقه مي‌پيچيد. يا شب‌هايي كه دشمن زياد ديده مي‌شد محال بود كسي بترسد. بچه‌ها اين شعر را در حرم حضرت زينب مي‌خواندند: «سپردم اين حرم را دست آقام اباالفضل.»
اين شهيدان با شهادتشان فضاي خاصي هم در جامعه ايجاد مي‌كنند.
خدا حاج‌احمد كاظمي را رحمت كند. مي‌گفت خدا شهادت من را زماني قرار بده كه بويي از شهادت نيست. همين هم شد. يك زماني شهيد شد كه كمتر به فكر شهادت بوديم. در فيلمي مي‌گويد به خاطر شهادت رفيقان خوبمان، خدا از ما بگذر و ما را به آنها برسان. مقام معظم رهبري وقتي بالاي تابوت شهيد كاظمي آمد فرمود چه خوب است مرگمان با‌عزت باشد. الان مرگ با‌عزت كم شده. خودم دوست دارم زماني شهيد شوم كه شهادتم يك وجهه فرهنگي داشته باشد. اتفاقاً يكي از دوستان شهيد سيرت‌نيا به من گفت زماني كه پيكر شهيد سيرت‌نيا را به رشت آوردند ۱۱ گروه و طايفه كه با هم اختلاف داشتند وقتي تابوت آقاسيد وارد شهر شد همه اختلافات هم حل شد. خون و وجود اين شهيدان تأثيرپذير است. 
از كارهاي فرهنگي كه با هم انجام مي‌داديد چه خاطراتي داريد؟
يكي از قشنگ‌ترين خاطرات من با آقا‌سيد به يكي از اردوهاي راهيان نور برمي‌گردد. به من زنگ زد و گفت از رشت هشت اتوبوس مي‌خواهند براي راهيان نور بيايند و براي روايتگري مي‌آيي؟ هر چه كه آقا‌سيد مي‌گفت ما هم سعي مي‌كرديم اطاعت امر كنيم. ما هم رفتيم و به فكه رسيديم. به كانال كميل كه بيشتر شهداي سادات مثل شهيد سيد‌جعفر طاهري در آن شهيد شده‌اند، رفتيم. همرزم شهيد مي‌گفت آنقدر اين شهيد دل پاكي داشت زماني كه امكان شهادتش مي‌رفت بغل دستش به او مي‌گويد سيد‌جعفر اگر شهيد شدي من را شفاعت كن! نكند مرا فراموش كني. شهيد در جواب مي‌گويد اگر خدا اجازه شفاعت به من بدهد من صدام را هم شفاعت مي‌كنم. اين بزرگواري و رأفت شهيد را نشان مي‌دهد. ما بالاي كانال كميل نشستيم و اسماعيل روضه حضرت زهرا خواند. ارادت عجيبي به حضرت زهرا داشت و زماني كه به شهادت رسيد تير به بازويش خورد و داخل پهلويش رفت. هم از بازو خورد هم از پهلو. آقا‌سيد سيرت‌نيا كار راه‌انداز بود و هست. چند شب پيش بچه‌ام مريض شد و وضعيت خوبي نداشت. خانمم چند صلوات نذر شهيد سيرت‌نيا كرد. من هم در ماشين رانندگي مي‌كردم گفتم سيد برادري كن تا بچه‌ام خوب شود. باورتان نمي‌شود در عرض چند ساعت بچه‌ام خوب شد. يكهو ديديم بچه خوب شد و شروع به خنديدن كرد. شهيدان هستند و مي‌بييند و چشم‌هاي روسياه ما توان ديدنشان را ندارد. 
پس هنوز ارتباطتان با شهيد را حفظ كرده‌ايد؟
در بلواري عكس شهيدان مدافع حرم را زده بودند. نمي‌دانم چرا شهيد سيرت‌نيا عكس نداشت. ما پوسترش را داشتيم و بالاي نامش، پوستر را با چسب چسبانديم. پس از چسباندن پوستر، خانمم مي‌گفت خواب ديدم شما و آقا‌سيد با هم هستيد. آقا‌سيد سوار ماشين شد و شما بيرون بودي و از پشت شيشه ماشين شما را بوسيد. امام فرمود شهدا امامزادگان اين ملتند. مقام معظم رهبري فرمود عكس شهدا را از ديوار خانه‌تان پائين نياوريد چون شهدا زنده‌اند و حضور دارند. من در بطن زندگي‌ام شايد اگر متوسل به شهدا نمي‌شدم وضع زندگي‌ام اين نبود. شهيد سيرت‌نيا از شهيدان زياد ديده بود كه نوكري خانواده شهدا مي‌كرد. 
درباره عاقبت و نتيجه جنگ سوريه چه نظري داشت؟ 
شهيد مي‌گفت كاري مي‌كنيم كه جرأت پيدا نكنند فكر جنگيدن با ايران را به مخيله‌شان بياورند. دشمنان از شجاعت و شهامت بچه‌هاي ايراني وحشت دارند. مي‌گفت حضور ايراني‌ها باور رواني دارد. تكفيري‌ها مي‌خواستند شش ماهه كار سوريه را تمام كنند و سمت ايران بيايند ولي الان بيشتر از سه سال است كه درگيرند. آن روز را خواهيد ديد كه جنگ از سوريه به اروپا و ساير مناطق آسيا مي‌رود. خدا مي‌گويد مكرشان را به خودشان برمي‌گردانيم. الان كشورهاي بسياري در اروپا آماده‌باش هستند. خدا به حق حضرت زهرا عمر با‌عزت به حاج‌قاسم سليماني بدهد. با كمترين خسارت شهرهايي كه دست تكفيري‌هاست را آزاد مي‌كنيم. 
نقش فرماندهاني مثل حاج‌قاسم سليماني و شهيد همداني را در دفاع از كيان اسلام چگونه مي‌بينيد؟
اگر يك كشتي‌گير قبل از مسابقه پدرش به سالن بيايد و صدايش ‌كند لذت مي‌برد و روحيه مي‌گيرد. آنجا هم همينطور است. وقتي آنجا حاج‌قاسم و حاج‌حسين همداني را مي‌بينيم لذت مي‌بريم. آنجا بچه‌ها حاج‌قاسم را مي‌بينند مي‌خواهند جانشان را برايش فدا كنند. مردم آنجا هم حاج‌قاسم مرا دوست دارند. فهميده‌اند آدمي دلسوز است و با جان و دلش كار مي‌كند. حضور اينها دلگرمي و راهگشا است. انگار حاج‌قاسم پدر ماست كه با وجودش روحيه مي‌گرفتيم. وقتي نيرو مي‌بيند فرمانده پا به پايش مي‌آيد مي‌خواهد جانش را هم فدا كند. ‌

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا