تا آخرین لحظه/ روایتی از شهید حسن محقر

تا شهدا: در آن بحبوحه ی خون و آتش و هراس، همسنگری داشتیم که یک پارچه نشاط و طراوت بود. حتی در سخترین لحظات هم، دست از بذله گویی هایش بر نمی داشت. یادم هست که از شدت آتش دشمن نمی توانستیم سرمان را بالا بیاوریم. همان طور که دراز کشیده بودیم، او گفت: «نامردها مثل اینکه با ما دعوا دارند. فکر نمی کنند خدای نکرده ممکنه یکی از این گلوله هایشان به ما بخورد و زخمی بشویم؟»
صدای قهقه ی بچه ها از پشت خاکریز بلند شد. پشت سرمان سیزده کیلومتر آب های هور بود و ما در منتهی الیه خشکی جزیره، آماده دفاع بودیم. دشمن گویا از شیوه ی کارمان آگاه شده بود و هر لحظه بر شدت آتش و پاتک هایش می افزود. در تمام طول مدتی که در جبهه ها بودم، هرگز نظیر آن حجم آتشی را که آن جا بر ما می ریختند، به یاد ندارم. با هر چه دستش می رسید، می زد. بچه ها به دفاع دلیرانه ای کمر همت بسته بودند. ایستادگی می کردیم و گاهی حتی بسیاری از بچه ها با عملیات شهادت طلبانه، یعنی عملیاتی که صد در صد در آن شهادت حتمی بود، جلویشان را می گرفتند. بالاخره کار به جایی رسید که فرماندهان جنگ، ایستادگی ما را به صلاح ندانستند و دستور عقب نشینی صادر شد. قایق ها آمدند و دسته دسته رزمندگان را باز گرداندند. دشمن هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می آمد. بچه ها به روحانی گردان، شهید حسن محقر، اصرار کردند که زودتر به عقب برگردد و او با لبخند گفت: «دستورات اخلاقی موقوف، من با آخرین قایق بر می گردم، وقتی همه رزمندگان رفته باشند.»
می دانستیم اصرار فایده ای ندارد و در ضمن نمی شود به مسئول گردان دستور داد و لذا قایق به قایق برگشتیم. دیدم که با عده ی بسیار کمی که هنوز خاک  جزیره را ترک نکرده بودند، از پشت خاکریز ها با شلیک آرپی جی، از جلو آمدن تانک های دشمن جلوگیری می کنند و امکان عقب نشینی برای قایق ها را فراهم می سازند. تا بالاخره آخرین قایق هم رسید.همه سوار شدند و او در ساحل ایستاد. بچه ها فریاد کشیدند: «حاج آقا! بدو.»
و او گفت: شما باید از تیر رس دور بشوید. یک نفر باید چند تا شلیک از پشت خاکریز ها به سوی دشمن انجام بدهد که آن ها متوجه عقب نشینی بقیه نشوند. بروید؛ من خودم می آیم.
نه وقت معطلی بود و نه جای چون و چرا، زیرا به روحیه او آشنا بودیم. قایق حرکت کرد و ما با چشم هایی مضطرب او را از دور می نگریستیم که به سوی خاکریز دوید. آرپی جی اش را به سوی تانک های دشمن نشانه رفت. دوازده ساعت دیگر در حالی که همه مطمئن بودند که او به تنهایی در آن سوی آب های هور شهید شده است، از آب بیرون آمد. و این در حالی بود که به شدت خسته بود.بچه ها دورش حلقه زدند و صورتش را بوسه باران کردند. من پرسیدم: حاج آقا! چه طور برگشتید؟ با همان لبخند همیشگی در حالی که موهای سرش را خشک می کرد و اسلحه ی خیسش را به یکی از دوستان داد تا خشک کند، گفت: «آن قدر شلیک کردم تا شما از تیر رس آن ها خارج شدید و آن وقت به آب زدم»
بچه ها با ناباوری به او نگاه می کردند. گفتند:«سیزده کیلو متر با شنا؟» 
سرش را تکان داد وگفت: «خدا یار و یاور ماست. بله، با شنا.»
گفتیم: چرا با بچه ها سوار قایق نشدید؟ با نگاه های سرزنش آمیز به ما نگریست و گفت: «فرماندهان اسلام در حملات، در صف اول بودند و در عقب نشینی، در صف آخر. فرمانده تا آخرین فشنگ و تا آخرین لحظه در حمله و عقب نشینی باید شرکت داشته باشد.»
سپس دستش را به علامت تصدیق کلام خودش بالا آورد و گفت: «بله تا آخرین لحظه.»    

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا