بوي خرمشهر

مثنوي در رثاي خرمشهر

شاعر محمد جوروند

 

مرا شهري است بي‌سامان و برباد

سواد اندوده چون مينوي شّدار

 

مرا نه، شهري از زاغان كژخُلق

فراسوتر ز جابلس‌ها و جابلق

 

خدايش ناخدايي بي‌سرانجام

زمينش آسماني دام در دام

 

كج‌انديشانه خورشيدش شراري است

مهش اسب چموش بي‌سواري است

 

به تالابش خدايان خفته در خاك

بيابانش ظهور زخم و خاشاك

 

رها كن! شهر من همرنگ مرگ است

رها كن! جلوه گل در تگرگ است

 

غريبان! شهر من را باد برده است

زمين، شهر مرا از ياد برده‌ست

 

كدام افسون چنين آواره‌ام كرد

و در بُهت زمين آواره‌ام كرد

 

خدايا دشت سرگردان من بود

شب و آوارگي ويران من بود

 

خدايا گردبادي بود جانم

زبان چون ذوالفقاري در دهانم

 

نيامم كام و كامم شعله زاري

دلم ديوانه‌اي آتش سواري

 

الا اي ذوالفقار خفته در كام

برآ چون آفتاب اي رفته تا شام

 

برآ چاووش جان خستة من

برآ اسرار كام بستة من

 

اگر چه گز مگانت برنتابند

برآ مستند و در ميخانه خوابند

 

فراموش من و تو هر چه بادا

جهان نوش من و تو هر چه بادا

 

سري دارم كه بي‌سامان‌ترين است

دلي كز عاشقي ويران‌ترين است

***

الا اي ذات عالم در بدايت

زمين‌سالار بي‌چون تا نهايت

 

جلال و قهر حق در جلوة ذات

ترازوي زمين روز مكافات

 

ترا هر جلوه ديگرگون برادر

زبان اي ذوالفقار و خون برادر

 

بر آگاهي كه عالم شد خزاني

بهارم بي‌تو كارم شد خزاني

 

نگه كن باد شرطه از شمال است

جنون را ماه كامل در كمال است

 

پلنگ جانم امشب ماه‌وار است

غبار اين بيابان پرسوار است

 

غبار اين بيابان است و مستي

تب و تاب من و جان است و مستي

 

«چنان مستم چنان مستم من امشب

كه از چنبر برون جستم من امشب»

 

چنان مستم به جام لايزالي

كه عالم را و غم را لاابالي

 

محّرر آتش مشب در گرفته است

تبم در شعلة آذر گرفته است

 

نمي‌دانم چه گفتم هر چه گفتم

همان را ديشب از حق مي‌شنفتم

 

الا اي ساقي آتش به دوشم

بيا تا جرعه‌اي آتش بنوشم

 

بيا كاين جان آتشخوار مست است

زمين، اين تخل نفرين بار مست است

 

بيا ز آب و از آئينه رَستم

من امشب هر چه بايد بود هستم

 

به پيرامون من ماه و ستاره‌ست

زبانم آتش و حرفم شراره است

 

نمي‌تابم چنان كز شور و شيون

به رقص افتاده با من چوب و آهن

 

بيا ساقي كمند افكن شرابي

شب و مهپاره‌اي، نه، آفتابي

 

صداي مرگ بال افشانده امشب

زمين را تا تبهاهي رانده امشب

 

مرا اين كوف ويران زاد از چيست؟

خدايا رقص خون در باد از چيست؟

 

چه شد آن شعله بازان ني سوارند

سواران يادگاران در غبارند

 

غبارانگيز صحرا در خماري است

و در رگهاي صحرا درد جاري است

 

چرا اين شهر لبريز از غريبي است

قرارم زخمه‌اي از بي‌شكيبي است

 

شگفتن لانه در ويرانه دارد

بدانديشي در اينجا لانه دارد

 

زمين لبريز بوي مرگ و مُردار

دليران خفته مَرداني گِل او بار

 

مرا شهريست بي سامان و بربار

سواد اندوده چون مينوي شدّاد

 

مرا نه شهري از زاغان كژ خلق

فراسوتر ز جا بلسا و جابلق

 

بهشتي داشتم با نخلبندان

زميني عرصه بالا بلندان

 

مرا جويي ز شيروانگبين بود

بهشتي آسماني بر زمين بود

 

هوايي مهربان، خاكي فلك ساي

زمينش، آسمان افتاده برپاي

 

بگو شهد و شكر آميختندم

شبي در جامي از جان ريختندم

 

عدم را عرصه تنگ آمد جنون كرد

وجود آخر عدم را سرنگون كرد

 

شبي؟ نه، صبح شكّر برگل كرد

فلق در جلوه تكرار گل كرد

 

خدايا جلوه‌اي در كلك ماني

و در پسكوچه‌هاي لن تراني

 

زمين را جلوه رنگارنگ مي‌ريخت

ز طاق شش فلك آهنگ مي‌ريخت

 

كه ناگه در تب اين جلوه بازي

مرا گل كرد شهر سرفرازي

 

زمين با نام خرمشهر گل كرد

شكردر شاخه‌اي از زهر گل كرد

 

عدم مي‌ريخت بال و پر، نديديد

گلي روئيده در آذر، نديديد

 

نديديد آنچه ديدم، آنچه ديدم

نه از خود نه ز كس آنرا شنيدم

***

الا اي جاشوان باد عجيبي است

تگرگ و شرطه افسون غريبي است

 

الا اي جاشوان، درياغباري است

مِه است اينجا، تب طوفان مداري است

 

شراع كشتي بي لنگر افتاد

نگه كن شطّ و شب در آذر افتاد

 

ببين بر عرشه ملاّح او فتاده است

فسون كيست؟ كشتي ايستاده است

 

من و اين كشتي بي‌لنگر و باد

من و حرص عجيب آذر و باد

 

اگرچه عرصة بي‌ناخدايي است

غبارانگيز اين دريا كجايي است

 

بريز اي ساقي آتش در شبي تار

به رقص آور مرا امشب جرس وار

 

شرابي ساقيا بي‌خوف حاشا

من و گلخانه و شوق تماشا

 

بيا ميزو به جاني ده كه جام است

مي‌اش شمشير و جانش چون نيام است

 

شرابي سرخ؟ نه شمشيري از قهر

فسوني رسته درد اماني از زهر

 

به اوج‌ام مي‌كشاني ساقي امشب

مرا چون مي‌دواني ساقي

 

چه افتاده‌ست ساقي؟ مي بياور

حريفا فتاده، باقي مي‌بياور

 

ببين جان مرا كز مي جهاني است

زمين از حالم امشب ترجماني است

 

بياد زلف مجنون مستم امشب

بيگر از مهرباني دستم امشب

 

من و درد خماري، هول پيري

مرا تا خانه امشب دستگيري…

 

الا اي شوكران هوش بركن

بيا و سايه‌اي برمن بيفكن

 

بيا كز شرم ماندن رفته

وز اين زخم خماري بس خرابم

 

بيا تا با من از غيرت نمي‌هست

وزآن درياي هستي شبنمي هست

 

من و درد غريبي، بي‌كسي، آه

من و شبهاي پراندوه بي‌ماه

 

من و شبهاي خرمشهر و اروند

من واين نخلهاي پاي دربند

 

من و شمشيرهاي آبديده

من و اين نخلهاي سربريده

 

الا اي عرصه‌گاه خون و ناورد

الا ميزان مرد از خيل نامرد

 

زمين، اي عرصه گاه در تلاطم

بگو از ماه در سيلاب خون گم

***

شبي همسر نوشت باد و طوفان

سفر كرديم با غوغاترين جان

 

غبار آهنگ و پيمان زاد بوديم

سراپا شيون و فرياد بوديم

 

سرم برپا خم از غوغاي زنجير

سرعالم بگو بر پاي زنجير

 

شبي، نه جلوه‌اي در چشم گرگان

هوايي زوزه زاد از خشم گرگان

 

شبي كه بي شما ما زنده بوديم

شبي كز حجم تن آكنده بوديم

 

شبي كه بي شما سر كرده بوديم

شبي كه سر در آذر كرده بوديم

 

بيا ساقي جنون در جلوه آمد

مرا شمشير و خون در جلوه آمد

 

شرابي ده برنگ خون و خون‌تر

بگو حتي جنون را هم جنون تر

 

كه جان با ياد آتش مشت گشته است

عدم هم جلوه‌اي از هست گشته است

 

سياوش زادگاه آتش نصيبند

فلك پيما و در عالم غريبند

 

غريبان را بهاري در زمين نيست

وطنشان اي برادر روم و چين نيست

 

شهيدان! بوي عالم مرده بار است

غبار اين بيابان بي‌سوار است

 

مرا رنجي است ديريون و ازل زاد

سراپا شيونم از زخمة باد

 

زمين را هول آشوبي غريب است

زبان شيطان تلخي دلفريب است

 

زبان جادوگري پير و شكسته است

خدا زين قيل و قال تلخ خسته است

 

خدايا گرچه نوميدم سراسر

زبانم را برقصان همچون آذر

 

كه جز با نام مردانت نگردد

كه جز دور شهيدانت نگردد

 

كه جز با نام سرداران نچرخد

كه جز با ياد دلداران نچرخد

 

مدد كن يا علي(ع) تا از محمد

سخن گويم بحول حيّ سرمد

***

مرا با هرم اين دشت آشنا كن

مرا در باغ بي‌باران رها كن

 

رها كن تا دلم آرام گيرد

تبي از جلوه‌هاي جام گيرد

 

و با گلخسه‌هايت در دل شب

بجوشم مثل اشك از چشم كوكب

 

رها كن تا دلم آشفته گردد

سخنهاي مگويت گفته گردد

 

مرا اي پير! همزنجير بيشه

محمد! با توأم اي شير بيشه

 

برادرهات بوي خون گرفتند

دلي آشفته چون مجنون گرفتند

 

محمدّ! تاب مستوري نداريم

برادر! طاقت دوري نداريم

 

محمدّ! جلوه كن اروند گم شد

زمين در مكر غوغايان رُم شد

 

لجن فرسوده‌ها بي‌آبرويند

خصيص افتاده و درّنده خويند

 

محمد آتش از چشمت بيفشان

زمين را رعدي از خشمت بيفشان

 

محمد اي جهان آراترين مرد

شكوه خاك بي‌پرواترين مرد

 

هوا دم كرده چون عصيان شيطان

زمين پتياره‌اي آلوده دامان

 

مرا اين عسرت و دلخستگي چيست

محمد، آه اين پربستگي چست

 

بگو با ما كه باغ جلوه باز است

بگو كه عالم ما دلنواز است

 

بگو كه مي‌توان با بال بسته

سرودي خواند از دلهاي خسته

***

نسيمي مي‌وزد كاكل برافشان

برآشوبندة آرامش جان

 

بياد چلچراغ گيسوانت

دري بگشا ز باغ گيسوانت

 

بيفشان موي و مجنون كن زمين را

زبان بگشا و در خون كن زمين را

 

مرا اي پير در زنجير پيري

بنقل دوش در صحبت نگيري:

 

«كه دوشم با گل و با گلستان بود

مرا كاشانه‌اي در بوستان بود

 

به پيرامون من خوشاب و دُر بود

مرا قصري، وجودي از شيرپر بود

 

مرا حوري و شان همپايه بودند

ملائك با دلم همسايه بودند

 

تو كودك بودي و عالم چه خوش بود

پرند و باغ بود آدم چه خوش بود

 

برادر! ديده‌ام با چشم جان بين

و آنسوتر از اين چشم جهان بين

 

كه مردان پريروزي عجيبند

اگر چه بر زمين اما غريبند

 

همان مردان آتش جان بي‌باك

همان پابر زمينان، سر بر افلاك

 

همان مردان خرمشهر و اروند

همان شب زنده‌داران فرهمند

 

مرا اي غربت عالم فراگير

بلاي زخمة آدم فراگير

 

مرا اي باد بي‌باران برافكن

چه با خود مانده‌ام؟ از جان برافكن

 

كه با خود مانده‌ام و زهول وحشت

فرو غلتيده‌ام در شط حيرت

 

مرا اي پير، نقل اين و آن نيست

مرا حرفي است اما بر زبان نيست

 

مرا حرفي است فرداتر از اين خاك

بگو حتي فراسوتر ز افلاك

 

به جام و مي چه مي‌گيريد ما را

بلاجويان بلاجويان، بلا را

 

بلا را از بلي آموختم من

ابد هنگامه‌ام تا سوختم من

 

ابد هنگام را زآتش مپرهيز

بيا با جان من آتش بياميز

 

چه پربندي مرا، مرغ سخن را؟

بگير از من بگير امروز من را

 

كه من پاياب را طاقت ندارم

من اين مرداب را طاقت ندارم

 

كجائيد از بلاجويان عاشق

تجليگاه گلهاي شقايق

 

فراچشمي برآوردم از اين خاك

به پيگرد شما آنسوي افلاك

 

خداوندان روي پاكبازي

بلاجويان دشت سرفرازي

 

مرا اين عرصه تنگ آمد خدايا

به چشمانم خدنگ آمد خدايا

 

خمارم آتش اين مي كجائيست؟

مرا شهدي ز جام كبريائيست

 

خمارم تشنه عالم ندارم

هواي صحبت آدم ندارم

 

مرا كيفيت اين جمع فرسود

نگه كن شب رسيد و شمع فرسود

 

ببين شب را كه در چشمم نشسته است

زمين از گردش بيهوده خسته است

 

بياد زلف باران ريشه خشكيد

نه باراني، نه ابري، بيشه خشكيد

 

محمد! تاب مستوري ندارم

برادر! طاقت دوري ندارم

پایان

 

 

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا