اولین بار در عمرم داشتم به صورت جدی به مرگ فکر می کردم

تا شهدا: "لشکر خوبان" حاصل گفتگوی طولانی فرج قلی‌زاده با مهدی قلی رضایی است که بخشی از گفت و گو به قلم معصومه سپهری بازنویسی، تدوین و در قالب کتاب منتشر شده است.
قسمتی از کتاب لشکر خوبان را باهم می خوانیم:
مسافر 
چطور "کریم" و "دوستعلی" که هم سن من بودند توانستند بروند جبهه ولی من قبول نشدم؟ چرا تابستان تمام نمی شود؟! 
آن شب از داغ ترین شبهای زندگی ام بود. نه اینکه هوا گرم باشد اتفاقا چند تکه ابر هم در آسمان سرگردان بودند توی رختخوابم جابه جا می شدم و نمی دانستم چه کنم . باور نمی کردم که مرا از محل ثبت نام بسیج دست خالی بر گردانده باشند یعنی باز هم باید به کوچه و مدرسه و مسجد قناعت کنم و تنها کارم شب ها در کوچه ها نگهبانی دادن و گفتن "چراغ ها را خاموش کنید" باشد؟! آن شب را با بیقراری به صبح رساندم و به کسی نگفتم که در محل ثبت نام بسیج هم رد شده ام درست مثل کلاس سوم راهنمایی مدرسه. 
-برین بالا وصیتنامه تونو بنویسین… 
خیلی سعی کردم تا ابراز احساسات نکنم دو روز بعد از آن شب بیقرار فتوکپی دستکاری شده شناسنامه ام را با خود به محل ثبت نام برده بودم چه لذتی داشت یک شبه بزرگ شدن مسئول ثبت نام به رغم نگاهی که می گفت "مثل اینکه تو چند روز قبل هم آمده بودی" ایرادی نگرفت و اسمم را در لیست نوشت مدارکم را گرفت و برای اولین کار قرار شد وصیتنامه بنویسم. می خواستم وصیتنامه ام را با رنگ قرمز به نشانه اینکه دارم با خون وصیت می کنم بنویسم اما در برابر سفیدی کاغدی که قرار بود وصیتنامه من باشد دست و پایم را گم کرده بودم برای اولین بار در عمرم داشتم به صورت جدی به مرگ فکر می کردم یاد وصیتنامه های شهدا که تا آن روز خوانده بودم افتادم"بسم الله الرحمن الرحیم" را نوشتم و همه چیز به خوبی پیش رفت . وصیت نامه رخم را امضا کردم وتحویل دادم آنها هم در عوض یک دست لباس خاکی بسیجی به من دادند و تاریخ اعزام را گفتند. کار دیگری نمانده بود. با تکیه بر آموزش نظامی ساده ای که پیش تر در مسجد شربت زاده دیده بودم گفتم آموزش دیده ام و قبول کردند. سریع از ساختمان بیرون آمدم به محله مان که رسیدم یک راست رفتم به مسجد پایگاه مقاومت مسجدمان ششمین پایگاهی بود که در مساجد شهر تشکیل شده بود آن روزها هنوز شهیدی از مسجد و محل نداشتیم تا اسمش را روی پایگاه بگذاریم و پایگاه ما به پایگاه شماره شش مسجد شربت زاده معروف بود با شروع جنگ روزگار ما در پایگاه می گذشت از سر شب در کوچه و پس کوچه های تنگ محله قدیمی مان نگهبانی می دادیم و به خاطر حملات هوایی دشمن در زمان گشت برای تذکر داد می زدیم "خاموش کن، خاموش کن" بچه های پایگاه با دیدن لباسها  موضوع را فهمیدند درواقع خود آنها راه و چاه دستکاری کردن شناسنامه را یادم داده بودند لباس را به امانت در مسجد گذاشتم سعی ام این بود که موضوع تا  روز اعزام در خانه لو نرود یکی از آخرین روزهای تابستان سال ۶۰ روز اولین اعزامم به جبهه بود اول به مسجد رفتم چون چند نفر از بچه ها هم با همان اعزام راهی بودند هنگام خداحافظی به عده ای از دوستانم که هنوز جواز اعزام به جبهه را نگرفته بودند از سر شوق می گفتم خوب بچه ها انشالله کار شما هم جور میشه دیدار بعدمون باشه برا جبهه.کجا بیا بیرون ببینم… 
دست قوی برادرم حسن مرا از صفی که به اتوبوس ختم می شد بیرون کشید آن همه دلهره و اضطراب و شوق اعزام در یک لحظه از ذهنم گذشت نگران و خاموش شاهد دعوای برادرم با مسئول اعزام بودم"این بچه س! بدون اجازه بزرگترش کجا می فرستیدش ؟ …" از خجالت داشتم می مردم توی دلم مرتب   می گفتم حیف لباسی که تن من است! وقتی برادرم دستم را گرفت و دنبال خودش کشید تازه زاری ام شروع شد همه راه را با پاهایی که روی زمین کشیده می شد رفتم و در حیاط که پشت سرم بسته شد همان جا نشستم و تا می توانستم گریه کردم بعد از چند روز اخم و قهر انزوا سعی کردم به نصیحت های بزرگترها گوش بدم مدرسه ها باز شده بود و من دوباره ته صف کلاس سوم راهنمایی رسوب شدم اما این صف کجا و آن صفی که مرا از آن خارج کرده بودند کجا؟! بعدها از بچه ها شنیدم که محمد زارع زاده بعد از خداحافظی من برادرم را در کوچه دیده و گفته بود تبریک عرض می کنم مهدی هم که داره میره جبهه مهدی ؟! کدوم مهدی ؟ جبهه ؟! تا مدتی از دست بچه ها که روحیه خوبشان کار دستم داده بود ناراحت بودم اما کوزه ای بود شکسته و آبی ریخته هر روز در راه خانه و مدرسه روبروی اعلامیه شهدا که روی دیوارها فراوان بود می ایستادم و با خود خلوت می کردم یاد وصیت نامه ام که می افتادم خنده ام می گرفت آنجا به دوستان سفارش کرده بودم آنها هم به جبهه بیایند و راه شهدا را ادامه دهند در حالی خودم بد جوری در گل مانده بودم عملیات ثامن الائمه انجام شده و حصر آبادان شکسته بود بچه ها به مرخصی آمده بودند دیدن آنها و شنیدن حرفهایشان بی تاب ترم می کرد دل به دریا زدم و با همان کلک دفعه پیش به محل ثبت نام بسیج در خیابان دانشسرا رفتم همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه یه کاغذ دستم دادند و گفتند این رضایت نامه رو بدین پدرتون امضا کنه اگر چانه می زدم شاید حدس می زدند در خانه خبری هست آشفته به خانه آمدم و سرانجام تصمیم گرفتم رضایت پدرم را جلب کنم عصر پدر را تنها گیر آوردم دو زانو روبرویش نشستم و گفتم دفاع از اسلام واجبه شما که اینارو بهتر از من می دونید حالا که اسلام در خطره همه ما باید بریم جبهه ها رو پر کنیم خیلی ها که کوچکتر از من بودن رفتن اون وقت من اینجا موندم … "جرات پیدا کرده بودم تا حرف دلم را مردانه بگویم اشکهای پدر را که دیدم دلم روشن شد حالا او بود که می گفت اگه اینقدر نیاز هست من هم می خوام برم جبهه! با شور و شوق گفتم نه آقا جان! فعلا با وجود ما نیازی به رفتن شما نیس اما تا شما این رضایت نامه رو امضا نکنین منو اعزام نمی کنن پدرم امضای ساده اش را زیر ورقه گذاشت فکر کردم هیچ وقت تا این اندازه شرمنده او نشده بودم. 
* میزان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا