شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[26 / 7 / 1400] تلاش شهید «سید کاظم کاظمی» برای رسوا کردن حقیقت ...
[26 / 7 / 1400] به مناسبت سالگرد شهادت «شیخ شریف‌قنوتی» منتشر شد؛
[26 / 7 / 1400] به مناسبت سالروز شهادت سردار شهید نورعلی شوشتری ...

 

اسماعیل کاظمی
کد شهید: 24427
گزارش خطا
اسماعیل کاظمی
نام: اسماعیل
نام خانوادگی: کاظمی
نام پدر: اله یار
تاریخ تولد: 1349-01-07
محل تولد: بیرجند
تاریخ شهادت: 1363-08-14
محل شهادت: میمک
مقطع تحصیلی: ابتدایی
محل مقبره: مفقودالاثر
زندگینامه:

 

شهید اسماعیل کاظمی، در سال 1349 در روستای « سید آباد » از توابع شهرستان بیرجند متولد شد. دوران کودکی را در روستا گذراند، آن گاه همراه خانواده به شهر آمد و تا سال دوم راهنمایی درس خواند، سپس ترک تحصیل کرد و مدتی به کار قالی بافی مشغول شد.

 عشق و علاقه ی او به پاسداری از دستاوردهای انقلاب باعث شد تا به عضویت پایگاه مقاومت « ثارالله » در آید و با همه‌ی کوچکی تا پاسی از شب به نگهبانی و گشت زنی در شهر بپردازد. شور وشوق رفتن به جبهه او را به ثبت نام در بسیج واداشت، اما چون کم سن بود، از رفتنش ممانعت به عمل آمد. بالاخره با اصرار زیاد موفق شد مسؤولان را راضی کند تا او را اعزام نمایند. او در 14 سالگی در صحنه‌های دفاع مقدس حضور یافت.

او که به عنوان امدادگر در لشکر 5 نصر خدمت می نمود، سرانجام در تاریخ 14/8/1363 در منطقه‌ی عملیاتی میمک و در عملیات عاشورای یک، دعوت حق را لبیک گفت و به درجه‌ی رفیع شهادت نایل آمد.


وصیتنامه:

 

« وصیت نامه »

بسم ا... الرحمن الرحیم

انالله و انا الیه راجعون

 

ما از توییم و بازگشتمان به سوی توست.

«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا... امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون»

گمان نکنید کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده‌اند، بلکه زنده‌اند و در نزد پروردگار خود روزی می‌خورند.

با سلام به ولی عصر، آقا امام زمان و سلام بر نایب بر حقش امام خمینی و سلام بر رزمندگان غیور اسلام و سلام بر خانواده‌ی شهدا.

چند کلمه‌ای با جوانان عزیز. ای جوانان ! نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین«ع» در میدان نبرد شهید شد. مبادا در غفلت بمیرید که علی در محراب عبادت شهید شد و مبادا با بی‌اعتنایی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین«ع» و با هدف شهید شد. ای مادران غم پرور ! مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی‌توانید جواب حضرت زینب«س» را ندهید که تحمل 72 شهید را نمود. همه مثل خاندان وهب جانتان را به جبهه‌های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید. زیرا مادر وهب فرمود : « سری را که در راه خدا داده‌ام، پس نمی‌گیرم. »

برادران ! استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمان‌ها برای تسکین دردهاست و همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند که اگر چنین کردند، روز بدبختی مسلمانان وروز جشن ابرقدرت‌هاست. حضورتان را در جبهه‌های حق علیه باطل ثابت نگه دارید. درباره‌ی امام بیشتر دقت کنید و سعی کنید عظمت او را بیابید و خود را تسلیم فرمان او سازید وصداقت و اخلاص خود را همچنان حفظ کنید.

اگر فیض شهادت نصیبم گشت، آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند، بر من نگریند و بر جنازه‌ام حاضر نشوند. اما باشد که دماء شهدا آنان را نیز متحول سازد و به رحمت الهی نزدیکشان کند.

سلام مرا به رهبر کبیر انقلاب برسانید و بگوییئ که تا آخرین قطره‌ی خونم، سنگر اسلام را ترک نخواهم کرد. با خداوند پیمان می‌بندم که در تمام عاشوراها وکربلاها با حسین«ع» همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم و امیدوارم که برادران پایگاه، سنگر پشت جبهه وسنگر نماز جمعه را خالی نگذارند تا هنگامی که همه‌ی احکام اسلام در زیر پرچم اسلامی امام زمان«عج» به اجرا درآید. آمین !

مادر عزیزم! مبادا در شهادتم گریه کنی و دل دشمنان را شادگردانی و سپاه بپوشی. امیدوارم که شیر خودت را بر من حلال کنی. از برادران پایگاه و از خواهران و برادران خواهش می‌کنم که اگر از من بدی و خوبی دیدند، ببخشند.

 

والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته

دعا به جان امام را فراموش نکنید

مرگ بر آمریکا را فراموش نکنید

خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار


خاطرات:

خاطره
یکی از همرزمان فرزندم تعریف می کرد که: اسماعیل امدادگر گردان بود بعد از اتمام عملیات چند تا مجروح جلو خاکریز افتاده بودند و شدت آتش خیلی زیاد بود و کسی به سراغ آن ها نمی رفت. او به ما گفت که بیائید برویم و آن ها را از مرگ نجات دهیم جان ما که از جان آن ها بهتر نیست ولی ما نرفتیم او تنها به سراغ مجروحین رفت چند نفر را پانسمان کرد و به پشت خاکریز برگرداند ولی وقتی مشغول مداوای آخری بود خمپاره ای کنار او به زمین می خورد و او به شهادت می رسد و جنازه اش همان جا باقی ماند.
راوی:  الهیار کاظمی


ابزار هدایت به بالای صفحه