شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[26 / 7 / 1400] به مناسبت سالگرد شهادت «شیخ شریف‌قنوتی» منتشر شد؛
[26 / 7 / 1400] تلاش شهید «سید کاظم کاظمی» برای رسوا کردن حقیقت ...
[26 / 7 / 1400] به مناسبت سالروز شهادت سردار شهید نورعلی شوشتری ...

 

کدخبر: 80444
تاریخ انتشار: 23 شهریور 1400 _12:40:35
روایتی از صبوری زن خرمشهری در تحمل جراحات جانبازی

فرمانده بسیج خواهران آبادان خاطره‌ای از مجروحیتش در حین امدادگری در بیمارستان امام خمینی (ره) را روایت کرد.

 

تا شهدا؛ انتشارات مرز و بوم در صفحه اینستاگرامی خود خاطره‌ای را از مجروحیت فاطمه جوشی فرمانده بسیج خواهران آبادان در حین امدادگری در بیمارستان امام خمینی (ره) روایت کرد که در ادامه می‌خوانید.

«آن شب می‌خواستم سریع خودم را به آزمایشگاه برسانم و خون بگیرم. داشتم برمی‌گشتم که یک خمپاره خورد پشت‌ سرم. احساس کردم ستاره دارد از چشم‌هایم می‌آید. یک نوری احساس کردم و دیگر هیچی نفهمیدم. خون را هم همین‌طور گرفته بودم توی بغلم.

بعد از یک مدت به هوش آمدم. بلند شدم رفتم اورژانس. دکتر پاک‌نژاد تا من را دید، گفت: «وای! جوشی کور شده!» شروع کرد با بتادین صورتم را تندتند پاک کرد. توی آبادان اصلا چشم‌پزشک نداشتیم. دکتر پاک‌نژاد مدام می‌گفت: «خدا کنه فقط آسیب به چشمت نخورده باشه.» از تمام صورتم همین‌طور خون می‌رفت. صورتم را که تمیز کرد دید زیر چشمم تا نزدیک بینی‌ام پاره شده است. گفت: «می‌خوام صورتت را بخیه کنم، ولی دلم نمیاد.» گفتم: «برای چی؟» گفت: «شما همتون یه زخم از جنگ به تنتون هست، دیگه نمی‌خواد یه زخم ظاهری توی صورتت باشه.» هیچ‌وقت این صحبت دکتر پاک‌نژاد فراموشم نمی‌شود.

یک ماده بی‌حس‌کننده موضعی بود، گفت: «اگه اون ماده رو بزنم، جای این بند‌های بخیه تا ابد روی صورتت می‌مونه، دلم نمی‌خواد جای این زخم روی صورتت باشه، تنها راه چاره‌اش هم اینه که بدون بیهوشی و بدون بی‌حسی بخیه بزنم!» بچه‌ها بهم گفتند: «باید تحمل کنی‌ها! نباید ضعف نشون بدی، جیغ بکشی یا آه و ناله کنی.»

دکتر شروع کرد به بخیه‌ کردن. چشمتان روز بد نبیند؛ قشنگ احساس کردم که سوزن را می‌کند توی پوستم و درمی‌آورد. مدام آیت‌الکرسی می‌خواندم. نمی‌خواستم کسی ضعف مرا ببیند. حدود ۱۰ تا بخیه روی صورتم زد. حسابش را بکنید که سوزن را بکنند توی گوشت یک نفر آدم زنده و دربیاورند. من حتی یک بار هم جیغ نزدم؛ همه فریادم توی دلم بود. مدام می‌گفتم: «یا زهرا (س)، یا امام زمان (عج)، یا امام حسین (ع)» هر بار که سوزن را فرو می‌کرد توی پوستم، دلم آب می‌شد و ضعف می‌کردم.

بالاخره تمام شد و پانسمانش کرد. الان هم هیچ‌کس جای بخیه‌ها را تشخیص نمی‌دهد. الحمدلله چشمم آسیبی ندید، ولی خیلی وقت بعد احساس کردم چیزی در چشمم هست. دکتر‌ها هم زیاد تشخیص نمی‌دادند؛ یک ترکش خیلی کوچک بود که مانده بود زیر پلکم. یادگاری آن سال‌ها بود و تا همین چند ماه پیش که درش آوردم همراهم بود.»

ابزار هدایت به بالای صفحه