شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[5 / 11 / 1399] سردار شهید علی‌اصغر بَرغَمَدی؛
[5 / 11 / 1399] شهید مدافع حرم علی سعد؛
[5 / 11 / 1399] مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس کرمانشاه خبر داد؛
[5 / 11 / 1399] مدیرکل حفط آثار دفاع مقدس قزوین؛
[5 / 11 / 1399] مدیرکل کمیسیون پزشکی بنیاد شهید و امور ایثارگرا ...
[5 / 11 / 1399] بیانیه اداره‌کل حفظ آثار دفاع مقدس مازندران به ...
[5 / 11 / 1399] معاون پرورشی و فرهنگی آموزش‌ و‌ پرورش کردستان؛
[5 / 11 / 1399] مسئول نشر آثار و ارزش‌های مشارکت زنان در دفاع م ...

 

کدخبر: 77071
تاریخ انتشار: 14 آذر 1399 _12:21:37
راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده

«ناگهان با صدای گریه مردانه از خواب پریدم. سر در گم بودم نمی‌دانستم این‌جا کجاست و ساعت چند است!»

تا شهدا؛ سردار «حسین معروفی» با بیان خاطره‌اش از اینکه مهمان خانه شهید «قاسم سلیمانی» شده بود، اظهار داشت: رفاقت من و حاج قاسم خیلی عمیق بود، هرچند وقت یک بار به خانه همدیگر رفت و آمد داشتیم. یک روز خسته و کوفته از اداره برگشتم. نگاهی به موبایلم انداختم تا ساعت را چک کنم که متوجه شدم از طرف حاج قاسم تماس داشتم. سریع تماس گرفتم و حاجی بدون معطلی گفت: «حاج حسین کجایی؟» سلام علیک کردم که حاجی ادامه داد: «امشب همراه خانواده تشریف بیاورید. سفره‌ای کوچک انداخته‌ایم تا دور هم باشیم.»

 

راز عزتمندی «حاج قاسم سلیمانی» از زبان یک رزمنده

 

بدون وقفه قبول کردم. نزدیک اذان مغرب رسیدیم منزل حاجی. نماز را به امامت حاج قاسم خواندیم و برای شام غذایی که همسرشان پخته بود را خوردیم. بعد از شام با ایشان نشستیم به خاطره‌بازی دوران جنگ؛ اندکی من می‌گفتم و اندکی حاج قاسم.

دیر وقت شده بود که گفتم: «شرمنده، خیلی دیر وقته بیشتر از این مزاحمتان نمی‌شویم.» سردار نگاهی کرد و با لبخند گفت: «کجا این وقت شب؟ امشب را پیش ما باشید.» با گرفتن رضایت چشمی از همسرم به حاجی رو کردم و گفتم: «چه سعادتی بیشتر از این». حاج قاسم از جایش برخاست و از اتاقی برایمان پتو و تشک نو آورد و در اتاق دیگری برایمان جا انداخت.

از بس روز خسته‌کننده‌ای داشتم، تا پلک روی هم گذاشتم خوابم برد. ناگهان با صدای گریه مردانه از خواب پریدم. سر در گم بودم. نمی‌دانستم این‌جا کجاست و ساعت چند است! فقط صدای گریه مردانه از دور به گوشم می‌رسید. دستم را به چشمانم کشیدم و بعد از اینکه کمی سرحال شدم، اطرافم را نگاه کردم و با خودم گفتم «یعنی کیست که این وقت شب اینطوری گریه می‌کند!» با دقت گوش کردم، صدای حاجی بود. با خدایش می‌گفت «الهی العفو الهی العفو الهی العفو» سرم را چرخاندم و ساعت را نگاه کردم، درست ۲۰ دقیقه مانده بود به اذان صبح...

گزارش از «مرضیه کیان»

/دفاع پرس

ابزار هدایت به بالای صفحه