شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[5 / 11 / 1399] سردار شهید علی‌اصغر بَرغَمَدی؛
[5 / 11 / 1399] شهید مدافع حرم علی سعد؛
[4 / 11 / 1399] سردار شهید مجید افقهی؛
[4 / 11 / 1399] شهید «غلامحسین رحمانی»؛
[4 / 11 / 1399] برادر شهیدان «ابراهیمی معروفی»؛
[4 / 11 / 1399] نگاهی بر زندگی‌نامه شهید «اسلام راستگو»؛
[4 / 11 / 1399] شهید «محمدرضا خدادادی»؛
[4 / 11 / 1399] معرفی کتاب؛
[4 / 11 / 1399] مدیر ادبیات و تاریخ دفاع مقدس کهگیلویه و بویراح ...
[4 / 11 / 1399] مدیرکل بنیاد شهید و امورایثارگران استان یزد؛
[4 / 11 / 1399] شهید «رحمان بیگی درونکلائی»؛
[4 / 11 / 1399] به روایت محمدعلی پردل؛
[4 / 11 / 1399] شهید «علی وردی بذلی»؛

 

کدخبر: 76737
تاریخ انتشار: 5 آذر 1399 _14:05:32
نماز شب به یادماندنی

علیرضا خدامی از همرزمان شهید سیدعلیرضا قوام در خاطرات خود آورده است: نیمه‌های شب، بچه‌های غواص آماده شدند تا برای تمرین خط‌شکنی به آب بزنند. دست‌های سید علیرضا از شدت سرما، سیاه و کبود شده بودند. با این وجود، به محض ورود به آب، نیت نماز شب کرد و در آن شرایط سخت، شروع به خواندن نماز کرد.

تا شهدا؛ شهید «سیدعلیرضا قوام» جانشین فرمانده گردان غواص نوح از لشکر 21 امام رضا (ع)، در سال ۱۳۳۷ در روستای حاجی‌آباد از توابع شهرستان «کاشمر» متولد شد؛ وی در ۱۹ دی ۱۳۶۵ در عملیات «کربلای5» در «ام‌الرصاص» به شهادت رسید.

 

نماز شب به یادماندنی

 

به مناسبت چهلمین سالگرد دفاع مقدس به سه خاطره از این فرمانده خراسانی اشاره خواهیم داشت.

شادی مردم
راوی: حسین عاقبتی
یکی از روستاهای محروم منطقه، فاقد حمام بود. سید، اهالی را دعوت به احداث حمام نمود. کار را شروع کردیم. خودش هم همپای مردم کار می‌کرد.
با گذشت چند هفته، کار به مرحله لوله‌کشی رسید. طی این مدت، من ۲ نوبت برای دیدار خانواده به کاشمر رفتم، ولی سید، تا اتمام پروژه، محل را تحت هیچ شرایطی ترک نکرد. برای او شادی مردم مهم‌تر از دیدار با خانواده بود.

نماز شب
راوی: علیرضا خدامی
زمستان ۱۳۶۲ بود. نیمه‌های شب، بچه‌های غواص آماده شدند تا برای تمرین خط‌شکنی به آب بزنند. هر از گاهی خمپاره و گلوله‌ی توپی در حاشیه‌ی رود منفجر می‌شد. دست‌های سید علیرضا از شدت سرما، سیاه و کبود شده بودند. با این وجود، به محض ورود به آب، نیت نماز شب کرد و در آن شرایط سخت، شروع به خواندن نماز کرد.

آخرین سفر
راوی: همسر شهید
با ناراحتی گفتم: سید! دیگه خسته شدیم. الان دو ساله که مرتب می‌ری جبهه! بزار بقیه‌ی مردم هم برن. نوبتی هم باشه، حالا نوبت اوناست!
لبخندی زد و قول داد که این، آخرین سفرش باشد. درست گفته بود. رفت و شهید شد.

ابزار هدایت به بالای صفحه