شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[5 / 11 / 1399] سردار شهید علی‌اصغر بَرغَمَدی؛
[5 / 11 / 1399] شهید مدافع حرم علی سعد؛
[5 / 11 / 1399] مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس کرمانشاه خبر داد؛
[5 / 11 / 1399] مدیرکل حفط آثار دفاع مقدس قزوین؛
[5 / 11 / 1399] مدیرکل کمیسیون پزشکی بنیاد شهید و امور ایثارگرا ...
[5 / 11 / 1399] بیانیه اداره‌کل حفظ آثار دفاع مقدس مازندران به ...
[5 / 11 / 1399] معاون پرورشی و فرهنگی آموزش‌ و‌ پرورش کردستان؛
[5 / 11 / 1399] مسئول نشر آثار و ارزش‌های مشارکت زنان در دفاع م ...

 

کدخبر: 76701
تاریخ انتشار: 4 آذر 1399 _20:18:13
می‌ترسم از شهادت باز بمانم

سیدحسن هاشمی از همرزمان شهید مهدی جعفریان در خاطرات خود آورده است: مهدی در تشییع پیکر برادرش قاسم، سخت به فکر فرو رفته و ناراحت بود. وقتی علت ناراحتی او را پرسیدم در پاسخ گفت: ناراحتی من به این دلیل است که قاسم از من سبقت گرفت و من هنوز شهید نشده‌ام؛ می‌ترسم که از شهادت باز بمانم.

تاشهدا؛ شهید «مهدی جعفریان» مسئول واحد مخابرات لشکر 21 امام رضا (ع)، در 14 اسفند 1342 در شهرستان «خلیل­‌آباد» متولد شد؛ وی در 31 اردیبهشت 1365 در عملیات «والفجر3» در «مهران» به شهادت رسید.

 

می‌ترسم از شهادت باز بمانم

 

به مناسبت چهلمین سالگرد دفاع مقدس به 2 خاطره‌ از این فرمانده خراسانی اشاره خواهیم داشت.

سبقت در شهادت

راوی: سیدحسن هاشمی

در تشییع پیکر برادرش قاسم، متوجه شدم مهدی سخت به فکر فرو رفته است. بالای سر جنازه‌‌ی شهید رفتیم. خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود.

ناراحت بود. با خود اندیشیدم که لابد از شهادت برادر غمگین است. موضوع را که از خودش پرسیدم، آهی کشید و گفت: نه! به خاطر این ناراحتم که قاسم از من سبقت گرفت و من هنوز شهید نشده‌ام؛ می‌ترسم که از شهادت باز بمانم.

نان اضافی

راوی: محمد کاظم‌نژاد

وارد سنگر شد. سفره پهن بود و پر از نان. بچه‌ها در حال صرف غذا بودند. همه‌ی ما را از نظر گذراند. دست و پایمان را جمع کردیم. نگاهی به سفره انداخت و مجدداً ما را نگاه کرد.

گفت: چرا اسراف می‌کنید؟ به اندازه‌ی مصرفتان نان بگیرید؟ چرا نان اضافه توی سفره است؟ اضافه‌ها را چکار می‌کنید؟ آنها را داخل سطل آشغال می‌ریزید؟ هر کدام از شما اگه به اندازه‌ی یک کف دست نان اسراف کنید، می‌دانید چقدر به جبهه و اموال بیت‌المال خسارت می‌زنید؟ شما در قبال نانی که می‌خورید، مسئول هستید! هنوز یک لقمه مانده که سیر بشوید، دست از خوردن بکشید.

خیلی جدی حرف‌هایش را زد و رفت. مات و مبهوت به هم دیگر و نان‌های سفره نگاه کردیم.

ابزار هدایت به بالای صفحه