شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[12 / 9 / 1399] شهید مدافع حرم محرمعلی مرادخانی؛
[12 / 9 / 1399] وصیت‌نامه شهید احمد اکبرپور؛
[12 / 9 / 1399] وصیتنامه شهید «یدالله دموخ»؛
[13 / 9 / 1399] مدیر کل روابط عمومی سازمان نظام پزشکی کشور؛
[12 / 9 / 1399] شهید عادل چگینى؛
[13 / 9 / 1399] معرفی کتاب؛
[12 / 9 / 1399] مسئول دفتر نماینده ولی فقیه در خراسان‌جنوبی؛
[13 / 9 / 1399] مسئول دفتر حفظ آثار دفاع مقدس شهرستان تنکابن خب ...
[13 / 9 / 1399] شهید علی‌اکبر حسین‌پور؛
[13 / 9 / 1399] شهید بهروز ترکاشوند؛
[12 / 9 / 1399] مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس خراسان جنوبی؛

 

کدخبر: 75834
تاریخ انتشار: 30 مهر 1399 _23:27:34
«قهرمان نجات»

«قهرمان نجات» خاطرات شفاهی سرهنگ خلبان «هوشنگ فرجی» است که توسط انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس به زیور طبع آراسته و منتشر شده است.

تا شهدا؛ کتاب «قهرمان نجات» از مجموعه کتاب‌های تاریخ شفاهی دفاع‌ مقدس است که در برگیرنده‌ خاطرات سرهنگ خلبان «هوشنگ فرجی» است که گردآوری و تالیف آن توسط «بهرام مرادی» انجام گرفته است.

این کتاب در سال 1397 و در 425 صفحه توسط انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع‌ مقدس و با حمایت اداره‌کل حفظ آثار دفاع مقدس استان تهران به زیور طبع آراسته و منتشر شده است.

 

«قهرمان نجات»

 

برشی از کتاب

 ما در اهواز برای عملیاتی تمرینی آماده می­شدیم یکی از همان شب­ها که من به باشگاه افسران اهواز رفته بودم موقع برگشت چون لباس زیرم را شسته بودم آن را نپوشیدم فقط یونیفرم تنم بود. یعنی فقط پیراهن و شلوارم را پوشیده بودم. وقتی با یکی، دو نفر دیگر برای شناسایی در اطراف شهربانی اهواز رفته بودیم جلوی درِ شهربانی به من مشکوک شدند و مرا دستگیر کردند. وقتی خواستند من را تفتیش بدنی کنند لباس­هایم را درآوردند. منم که زیر شلواری به پا نداشتم. بلافاصله در تمام اهواز شایعه پیچید که یک امریکایی لخت را گرفته­اند. ساواک هم که برای شایعه پراکنی دستی داشت و به این آتش دامن می­زد.

- یعنی نفهمیدند که شما جزء نوهد هستید؟

- بله. نیروهای شهربانی بعد از تفتیش ­فهمیده بودند؛ ولی چون این اتفاق بیرون کلانتری افتاده بود مردم چنین تصور کرده بودند.

- چرا شما را داخل کلانتری نبردند؟

- چون می­ترسیدند بمب یا سلاحی غیر قابل کنترلی همراه من باشد.

عملیات یا مانور دیگری که داشتیم در اهواز بود که باید رادیو و تلویزیون اهواز را تصرف می­کردیم. راه­های ورود به این مکان را بررسی کردیم و دیدیم که به این راحتی نمی­شود وارد این مرکز شد. در گروه ما درجه داری بود به نام «فرهنگ آفریدنیا» که گروهبان سوم بود. قیافه و صورتش کمی زنانه و ظریف بود. ما آمدیم این گروهبان را بردیم آرایشگاه و حسابی آرایشش کردند و ابرو برداشتند و کلاه گیس گذاشتند و لباس زنانه هم پوشید. خلاصه خیلی شیک وخوشگل و مرتب با یک ماشین کلاس بالا داخل رادیو تلویزیون شد و کسی هم از ورودش ممانعت نکرد.

- با ماشین داخل رفت؟

- بله. با ماشین رفت داخل و داور هم که یک مرتبه رسید و ما موجه کردیم و ایشان هم موافقت کردند. داعش  الان فکر نکند که ابتکار عمل نشان می­دهد ما پنجاه سال پیش این کارها را انجام می­‌دادیم.

یکی دیگر از همین دسته عملیات­ها در تبریز بود که بنده را دستگیر کردند. من یک کت جیر و شلوار عین امریکایی­ها به تن کرده بودم. مثل جهانگردهای امریکایی دوربین وتشکیلات داشتم  و از شهربانی عکس می­گرفتم.

ابزار هدایت به بالای صفحه