شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[5 / 8 / 1399] شهید علی موحددوست؛
[5 / 8 / 1399] کتاب آسمان زیر خاک؛
[5 / 8 / 1399] امیر سرتیپ خلبان شهید محمد علی فرزین؛
[5 / 8 / 1399] شهید «محمود متو نجفدری»؛
[5 / 8 / 1399] رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران ساری خبر داد؛
[5 / 8 / 1399] تحریم مقامات آمریکایی در عراق؛
[6 / 8 / 1399] سردار سرلشکر پاسدار شهید حاج حسن طهرانی مقدم؛
[5 / 8 / 1399] مسئول بسیج فرهنگیان خراسان جنوبی خبر داد؛

 

کدخبر: 75618
تاریخ انتشار: 25 مهر 1399 _21:18:27
تیربارچی ساده فرمانده ویژه ناصرین

هر وقت نامی از یاران امام زمان به میان می آید، سیما و سیرت مصطفی احمدی جلوی چشمانم تداعی می شود؛ یک انسان مومن، شجاع، باغیرت و بی ادعا.

تا شهدا؛ به چشم خودم دیدم که مصطفی مانند ببر می غرید و آن چنان به گله کفتارها میزد که دشمن با دیدن او، و فقط او، چاره ای جز فرار دوباره ندید. او در حالی پنج ساعت با دشمن درگیر بود که پایش از ناحیه ی ساق، تیر خورده بود. آن را با یک چفیه بست و به نیروهایش می گفت: پایم پیچ خورده، تا روحیه نیروهایش تضعیف نشود.

بالاخره با زور توانستیم او را جهت مداوا به عقب منتقل کنیم، مگر می‌رفت! این جریان گذشت و من با کسی همراه شده بودم که فکر و ذهنم را تا مدتها، حتی وقتی به ایران بازگشته بودم، به خود مشغول کرده بود. تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۹۵ دوباره به سوریه اعزام شدیم. وقتی وارد خان طومان شدیم خیلی سراغش را می گرفتم. بالاخره با خبر شدم در محور کناری خان طومان محور پدافندی خط الحاضر به عنوان تیربارچی مشغول خدمت است.

 

چرا تیربارچی ساده، فرمانده ویژه ناصرین شد

 

شهید عبدالحمید احمدی (مصطفی)

چشمانم از تعجب به کف کله‌ام چسبید. او لیاقت فرماندهی یک لشکر را داشت، یک نیروی تیربارچی معمولی برای چه؟! همین هم، نشانی از بزرگی او بود. او بزرگ بود که هر کجا فرماندهانش صلاح می‌دیدند با کمال تواضع می پذیرفت و بی هیچ اعتراضی مشغول می شد.

خیلی سریع او را به محورهای خان طومان آوردیم و به عنوان فرماندهی ویژه ناصرین معرفی شد. یکی از فرماندهان ایرانی به محض دیدن او گفت: این آخرین کسی بود که در یکی از حملات سنگین دشمن، عقب‌نشینی کرد. او می گفت: مصطفی با دو تیربار و سه آرپی جی، به دشمن شلیک می‌کرد و در نهایت، وقتی مهماتش تمام شد، همه این سلاح ها را با خود به عقب آورد، در حالی که بعضی، حتی سلاح خود را هم وقتی مهماتشان تمام می شد، رها می‌کردند و عقب‌نشینی می نمودند.

مصطفی خیلی زود به آموزش های نظامی نیروهایش پرداخت و در مدت زمان کوتاهی اعلام کرد که آمادگی لازم برای عملیات آفندی و حمله به دشمن را دارند.

روزها به او سر می‌زدم و با او مانوس شده بودم. واقعا خواستنی و دوست داشتنی بود. وقتی دید دوست دارم بیشتر از زندگیش بدانم، با لهجه شیرینش گفت: نامم عبدالحمید و اهل لاله‌زار افغانستانم. کودکی ام با یتیمی همراه بود. غیر از خدا کسی را نداشتم جز دوستی به نام مصطفی. او بهترین، دوست داشتنی ترین و شجاع ترین بود.

وقتی بزرگ شدم، دیدم سختی‌ها هم با بزرگ شدن من، بزرگتر می شوند. سلفی های تکفیری به روستایمان حمله کردند. حرامزاده ها، جلوی چشمانم مصطفی را زنده زنده آتش زدند و سوزاندند. بعد هم یک دختر ۱۲ ساله را سر بریدند. همان وقت بود که دیدم امروز هیچ وظیفه ای بالاتر از مبارزه با این قوم وحشی و بی‌دین نیست. ما هر چه از این نوع رفتارها شنیده بودیم در کتاب ها و افسانه ها بود، مگر می‌شود انسان باشی و هم نوع خودت را بی‌هیچ گناهی با هر کیش و مذهبی زنده زنده در آتش بسوزانی؟

مگر می شود انسان باشی و یک دختر ۱۲ ساله را گوش تا گوش سر ببری؟ بله می شود؛ امام حسین هزار و چهارصد سال پیش به دست همین‌ها به شهادت رسید. گلوی فرزند شش ماهه اش را همین‌ها گوش تا گوش دریدند، حرمش را سوزاندند و خانواده اش را به اسارت بردند. ولی آن جریان هم مال هزار و چهارصد سال پیش است نه امروز.

هر چه فکر می کنم چرا تنها قیامی که در دل تاریخ هر روز زنده تر از دیروزه در شریان های تمام زمانه‌ها جریان دارد، به این نتیجه رسیدم که حسین با زنده نگه داشتن یاد و نام قیامش می خواسته فریاد هل من ناصر خود را به گوش تمامی زمانه‌ها برساند. حسین (ع) هنوز هم زنده است و ما را می خواند.

 

چرا تیربارچی ساده، فرمانده ویژه ناصرین شد

 

نام خودم را به عشق دوست شهیدم به مصطفی تغییر دادم. هشت سال با طالبان جنگیدم، مدتی هم با سلفی های افغانستان و بعد هم به سوریه آمدم، به سوریه آمدم تا با خون خود از حرم اهل بیت دفاع کنم و تقاص جنایت های این قوم تکفیری را بگیرم.

من به سوریه آمدم و اسم گردانم را نصرت گذاشتم. آوای بیسیم دوست شهیدم؛ مصطفی هم نصرت بود. نصرت بود تا آوای نصرت و پیروزی را با آن به دوستانمان بدهیم. تا وقتی دشمن، این اسم را توی بیسیم می‌شنود،