شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[17 / 5 / 1399] شهید علی رحیمی؛
[17 / 5 / 1399] معاون تعاون بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان ...
[17 / 5 / 1399] یک کاربر فضای مجازی در توییتر نوشت؛
[19 / 5 / 1399] سرهنگ «غلامرضا فلاحی»؛
[19 / 5 / 1399] فرمانده مرزبانی آذربایجان غربی خبر داد؛
[19 / 5 / 1399] یادداشت/ شهاب شعبانی‌نیا؛
[19 / 5 / 1399] رزمنده دفاع مقدس روایت کرد؛
[19 / 5 / 1399] روایت زندگی شهید مدافع حریم امنیت، محمدحسین حدا ...
[19 / 5 / 1399] گفت‌وگو با نویسنده کتاب «با تو باران می‌شوم»؛
[19 / 5 / 1399] در کتاب السابقون به بخشی از زندگی شهید بنی مصطف ...
[19 / 5 / 1399] ۲۳ مرداد ۱۳۶۹ روز بزرگی در تاریخ ایران است؛
[19 / 5 / 1399] معرفی کتاب «هفت روز آخر»؛
[19 / 5 / 1399] معرفی کتاب «رفاقت به سبک تانک»؛
[19 / 5 / 1399] در راه سلامت مردم و در مبارزه با کرونا؛
[19 / 5 / 1399] ۱۹مرداد بر ایران چه گذشت؟
[19 / 5 / 1399] صفحه توییتر منتسب به شهید حاج قاسم سلیمانی؛
[19 / 5 / 1399] یک فعال رسانه‌ای در صفحه اینستاگرام خود نوشت؛
[19 / 5 / 1399] یکی از فعالان فرهنگی در مطلبی نوشت؛
[19 / 5 / 1399] خبرنگار سوری شبکه تلویزیونی «العالم»؛

 

کدخبر: 72917
تاریخ انتشار: 22 تیر 1399 _09:22:14
عاقبت رزمنده‌ای که پدرش رفتگر بود

خدا می داند از خانه های محقر و سفره ساده و حلال چه اولیایی زاده می شود و از قصرهای صاحبان زر و زور و زر چه شیاطینی.

 

 

تا شهدا؛ قاسم عباسی, از رزمندگان تخریبچی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) در مطلبی نوشت:

یاد یکی از شهدای تخریب بخیر؛ می گفت پدرم پاکبان شهرداری بود و صبح زود برای تمیز کردن کوی و برزن میزد بیرون.

امان از روزهایی که سرمای تهران شدت میگرفت و اونروز بود که با کوچکترین چیزی عصبانی میشد و ماهارو به باد کتک و ناسزا میگرفت و ما هم بیشتر ناراحت او بودیم تا خودمان البته گاهی من  را هم با خودش برای کمک و کتک می‌برد و من نوجوانی بودم با آرزوهای بسیار و ناتوان در انجام امور سخت که همین باعث شدت رفتار پدرم میشد.

دلخوشی من حمام گرمی بود که بعد از انجام کار پاکبانی با پدرم  از سرمای زمستان به آن پناهنده میشدیم و گرمای حمام عمومی چقدر دلچسب بود ولی غم پنهان در دلم ماند تا وقتی که بودم و نفس می‌کشیدم.

امروز گفتم به یاد شهید .... فرمانده گروهان سیدالشهدا ع تخریب در مقطعی از دفاع مقدس به خودم نهیب بزنم آهای کجایی...

پس از انفجار مین و جراحت، پشت وانت در مسیر بهداری تازه آباد از علی تقی زاده خواست برایش زیارت عاشورا بخواند و خود آرام و بی صدا می گریست. هنگام رسیدن به بهداری در حضور پزشکان و دوستان روی تخت شوخی می کرد و به بقیه روحیه می داد و هیچ آخ نگفت.

جوری که پزشکان گفتند شاید با این روحیه و صلابت زنده بماند ولی نماند.

 در خلوت و ضمیرم گاهی بفکر آن همه صلابت و رضایت در لحظه مرگ می افتم.

شاید بخاطر سفره حلال و پر زحمت پدر زحمتکش و رفتگرش بود؟

خدا می داند از خانه های محقر و سفره ساده و حلال چه اولیایی زاده می شود و از قصرهای صاحبان زر و زور و زر چه شیاطینی.

 

 

ابزار هدایت به بالای صفحه