شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[17 / 5 / 1399] شهید علی رحیمی؛
[17 / 5 / 1399] یک کاربر فضای مجازی در توییتر نوشت؛
[17 / 5 / 1399] معاون تعاون بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان ...

 

کدخبر: 69419
تاریخ انتشار: 20 آذر 1398 _17:52:25
روایت‌هایی از سومین شهید محراب

سید عبدالحسین دستغیب را به عنوان سومین شهید محراب می­‌شناسند. او در محضر علمایی چون سید ابوالحسین اصفهانی و آقاضیاء عراقی فقه و اصول آموخته بود و در محفل حضرات انصاری همدانی و سید علی آقا قاضی نیز حاضر شده و تعیلم عرفان دیده بود.

تا شهدا؛ اطرافیان و همراهانش، از برخی وجوه شخصیتی او پرده برداشته‌­اند که در ذیل به اندکی از آنها اشاره می­‌شود:

۱-«روزی مردی میان‌سال با قیافه عشایری آمد و گفت: می­‌خواهم با آقا صحبت کنم. خودش را معرفی کرد و گفت: آقا من دزدی می­‌کنم و در دوره رژیم پهلوی هم دنبال من بودند و متواری شده بودم، به نماز و روزه و احکام هم عمل نمی­‌کنم و انواع جنایت‌ها را هم مرتکب شده‌­ام. جمعه گذشته از رادیو خطبه‌­های روز جمعه شما را شنیدم، سخن شما مرا عوض کرد و به فکر مرگ و آخرت افتادم، حالا آمده‌­ام که توبه کنم ‏[۱]‎.»

۲-«ایشان می­‌گفتند درِ خانه باز باشد، جلوی کسی را نگیرید، حتی کسی را بازرسی هم نکنید. ما می­‌گفتیم مأموریم و معذور، حفاظت شما را به عهده داریم. می­‌گفتند مردم را اذیت نکنید، مخصوصاً همسایه‌­ها را اصلا ً بازرسی نکنید. خیلی از مواقع استاندار یا مسئولین دیگر که به منزل می‌آمدند، برای پذیرایی فقط چایی می‌­دادند و می­‌گفتند من نمی­‌توانم از بیت‌المال خرج کنم و وسع خودم هم در همین حد است. ساده‌زیستی ایشان بی­‌نظیر بود. گاه می­‌شد که یک هفته کپسول گاز در منزل نبود و ایشان اجازه نمی­‌دادند از دفتر بیاوریم و می‌­گفتند اگر همسایه­‌ها ببینند ناراحت می‌­شوند و حق دارند که بگویند برای ما هم بیاورید. شما حق ندارید برای شخص من زنگ بزنید، کپسول بیاورید. گاه می­‌شد که برای پذیرایی از مهمان‌ها قند هم نداشتیم. همه ما جذب ساده‌زیستی ایشان بودیم. ساده‌زیستی ایشان حتی منافقین را هم در دوره‌­ای که هنوز وارد فاز مسلحانه نشده بودند، جذب می­‌کرد و بارها به خود ما می­‌گفتند که ایشان چیز دیگری است. وقتی که ضرورت ایجاب می­‌کرد و با کسی برخورد می­‌کردیم، ایشان ناراحت می­‌شدند و می‌­گفتند شما حق ندارید با کسی تندی کنید. خیلی مردمی بودند. اخلاق عجیبی داشتند ‏[۲]‎.»

۳- «من و دیگر علمای نجف خبردار شدیم که ایشان به نجف آمده­‌اند، دسته جمعی همه به دیدار ایشان در یکی از حجرات آن مدرسه رفتیم، من نیز حضور داشتم. در این دیدار دیدم که در حین دیدار علما با شهید دستغیب، یک کتاب بزرگی جلوی ایشان هست و وقتی جمعیت رفتند و من تنها شدم، دیدم این کتاب بزرگ یک کتاب فقهی است و متوجه شدم که در آن جمع علما ایشان تمایلی نداشتند که مسائل عرفانی بحث و صحبت شود؛ به خاطر اینکه به آن عالمان نجف بفهمانند ما هم در همان رشته فقه و فقاهت هستیم، آن کتاب بزرگ را جلوی خودشان گذاشته بودند و می­‌خواستند مساله عرفان را کتمان کنند، چون بعضی آن روز مخالفت داشتند و به عرفان و عرفا معرفت نداشتند ‏[۳]‎.»

۴-«مرحوم آقای انصاری همدانی ملاطفت و مهربانی بسیاری نسبت به شهید دستغیب داشتند. من با یکی از بزرگان، آسید احمد فهری زنجانی که از شاگردان مرحوم آقای قاضی و با فرض ایشان مرحوم آشیخ عباس قوچانی بود، اُنس داشتم، با نوع شاگردان ایشان در مجالسی که تشکیل می­‌شد، شرکت داشتیم. سفری همراه با آسید احمد فهری به همدان خدمت مرحوم آقای انصاری رفتیم. کمی بعد شهید دستغیب که آمد، وضع دگرگون شد و چند روزی که آنجا بودیم، وضع عجیبی بود. آسید احمد فهری به من گفت: «نگاه کن! ما که آمدیم مثل دو تا بچه، آقای دستغیب که آمد مثل اینکه آدم بزرگی آمده و به او احترام می‌­گذارد». این را بگویم که مرحوم آقای انصاری التفات خاصی به شهید دستغیب داشتند. من خودم این را نشنیدم، ولی یکی از دوستان نقل می­‌کرد که مرحوم آقای انصاری فرموده بودند آقای دستغیب به شهادت می‌­رسد و به لقاء الله می‌­پیوندد ‏[۴]‎.»

۵-«آقا نمازشان را که خواندند، عطاالله مهاجرانی یک مقدار درباره مسائل سیاسی با آقا صحبت کرد و آقا فرمودند: آقای مهاجرانی امشب شب جمعه است و رفقا می­‌خواهند دعای کمیل بشنوند. اگر کار دارید به سلامت، اگر ندارید بنشینید و گوش بدهید. گفت: کار دارم. آقا هم گفت به سلامت.»

«نوار را که گذاشتم، یادم رفته بود باطری ضبط را عوض کنم و صدا خوب نمی­‌آمد. آقا گفتند این که صدای من نیست. محمدتقی برو بردار ضبط را بیاور. محمدتقی رفت و ضبط را آورد و نوار را گذاشتیم. ایشان همیشه اول دعای کمیل مقداری نصیحت و دعا داشت و بعد دعای کمیل را می‌­خواند و آخرش هم باز مقداری موعظه می­‌کرد. نوار رسید به جایی که امانتی نزد امیرالمومنین (ع) یا حضرت رسول (ص) بود و فرمودند باید این امانت را به اهلش برسانم. ممکن است فردا نباشم. بعد شهید گفتند: آقای محترم به خودت نمی­‌گویی که شاید امشب شب آخر عمرت باشد؟ شب آخر عمرت نه، فکر نمی­‌کنی هفته دیگر این موقع ممکن است نباشی؟ نمی­‌گویی شاید ماه صفر بعدی دیگر نباشی؟ انا لله و انا الیه راجعون، وقتی نوار تمام شد و خواستم خداحافظی کنم و بروم، شهید دست مرا محکم فشار دادند و گفتند: خدا پدرت را بیامرزد که این نوارها را ضبط کردی. آن شب ایشان به قدری گریستند که حد و حساب نداشت. فردای آن شب هم شهید شدند ‏[۵]‎.»

ابزار هدایت به بالای صفحه