شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[6 / 11 / 1399] شهید حجت‌الله ایوتوند؛
[6 / 11 / 1399] بازخوانی حماسه هزارسنگر؛
[6 / 11 / 1399] جانشین سازمان نشر آثار و ارزش‌های مشارکت روحانی ...
[6 / 11 / 1399] پدر شهید «عباس اسحقی»؛
[6 / 11 / 1399] مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس سمنان خبر داد؛
[6 / 11 / 1399] رئیس دانشگاه فنی و حرفه‌ای ‌سمنان خبر داد؛
[6 / 11 / 1399] معاون هماهنگ‌کننده نهاجا در دیدار با عوامل سریا ...
[6 / 11 / 1399] مدیر نشر آثار روحانیت در دفاع مقدس خراسان رضوی ...
[6 / 11 / 1399] مسئول مرکز حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس سپ ...
[6 / 11 / 1399] روحانی شهید «اسماعیل محمدپور توانا»؛
[6 / 11 / 1399] فرزند شهید کریمی؛
[6 / 11 / 1399] سرپرست بنیاد شهید و امور ایثارگران استان همدان؛
[7 / 11 / 1399] رئيس بنياد شهید منطقه سه مشهد خبر داد؛

 

کدخبر: 66882
تاریخ انتشار: 18 تیر 1398 _18:02:11
انقلابی بودن را با هیچ چیز معامله نخواهم کرد

۴۰ سال گذشت، بیش از ۴۰ دوست رفتند، یکّه و تنها، همچنان به دیوار‌های گچی که زیر بار طرح‌ها و نقاشی‌ها، خسته نشسته‌اند، می‌نگرم و بوی رنگ کهنه را استشمام می‌کنم. و من هنوز انقلابی مانده‌ام و ان‌شاءالله این انقلابی بودن را با هیچ چیز معامله نخواهم کرد!

 

تا شهدا: «حمید داودآبادی» رزمنده، جانباز و پژوهشگر دفاع‌مقدس، ضمن بیان خاطره‌ای از دوران انقلاب اسلامی در صفحه اجتماعی خود، نوشت:

از اولین روز‌های پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷، ذوق و شوق فعالیت در راه انقلاب، در وجودم ریشه دواند و با هر وسیله ممکن و همه هم از همان مقدار اندک پول توجیبی‌ام (روزی ۲۰ ریال) شکل می‌گرفت.

عشقم این بود بروم دم بیمارستان و در سطل آشغال آن‌جا، فیلم‌های رادیولوژی را که انداخته بودند دور بردارم، روی آن عکس و متن موردنظرم را بکشم، با تیغ ریش تراشی پدرم که یواشکی برمی‌داشتم، آن را ببُرم و کلیشه درست کنم.

مرحله بعد این بود که چند روزی بی‌خیال خوردن کیک در مدرسه شوم، پول‌هایم را جمع کنم و یک قوطی رنگ اسپری به قیمت ۹۰ ریال بخرم.

 

مرحله اصلی هم این بود که نصف شب، گاه در سرمای استخوان‌سوز زمستان، یکّه و تنها، راه بیافتم در کوچه و خیابان، کلیشه را بگذارم روی دیوار و فیسسسسس رنگ را بپاشم روی آن.

وقتی کلیشه را برمی‌داشتم، از دیدن هنرنمایی خودم کلی حال می‌کردم.

چندباری هم با منافقین و کمونیست‌ها درگیر شدم و البته من که بچه بودم و تنها، و آن‌ها چندنفر و سن‌شان از من بیشتر، پا به فرارم خوب بود!

طبقه بالای خانه پدرم، یک انباری کوچک ۸۰ سانتی‌متر در ۲ و نیم متر داشتند که یواش‌یواش وسایلم را که گذاشتم آن‌جا، صاحبش شدم.

کلیشه‌ها را که می‌بریدم، همان‌جا روی دیوار امتحان می‌کردم.

پریشب بعد ۴۰ سال، رفتم سراغ انباری و از آثار هنری خودم عکس گرفتم.

چقدر دلم تنگ شده برای تابستان‌های گرم که در آن‌جا عرق می‌ریختم و کلیشه درست می‌کردم.

شهید «مصطفی کاظم‌زاده» عاشق آن‌جا بود. وقتی می‌آمد خانه ما، بیشتر پاتوقش آن‌جا بود و گیر می‌داد که ساختن کلیشه را یادش بدهم.

حس و حال و نفس شهیدان «مصطفی کاظم‌زاده»، «نادر و کیوان محمدی»، «علی مشاعی»، «حسین نصرتی»، «مهدی حقیقی»، «علی نوروزی» و «علی خدابنده‌لو» هنوز در آن‌جا به مشام می‌رسد.

 

بر خود می‌بالم که:

۴۰ سال گذشت، بیش از ۴۰ دوست رفتند، یکّه و تنها، همچنان به دیوار‌های گچی که زیر بار طرح‌ها و نقاشی‌ها، خسته نشسته‌اند، می‌نگرم و بوی رنگ کهنه را استشمام می‌کنم؛ و من هنوز انقلابی مانده‌ام!

و ان‌شاءالله این انقلابی بودن را با هیچ چیز معامله نخواهم کرد!

«اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا»

ابزار هدایت به بالای صفحه