مصطفي در عالم خلقت نبود. يعني اصلاً هيچ كس نبود، من و تو هم نبوديم، يكي بود آن هم تنها خدا. اما مصطفي را خدا بعداً قابل «ذكر» كرد. البته همه را قابل ذكر ميكند. يعني او را به عالم ناسوت آورد، مثل همه. حالا مصطفي يك مخلوق شنوا و بينا شده بود. زمان گذشته دنيا چرخ خورد. چرخ خوردن دنيا اما مصطفي را مثل گشتن چرخ و فلك بازي نگرفت؛ آخر او بچه نبود. مصطفي خوب نگاه كرد، دقت كرد، فكر كرد، مطالعه كرد، مطالعه كرد، پرسيد، طلب كرد، دويد، جنگيد، ايستاد، تأمل كرد و دريافت، به راز قابليت خودش پي برد.
به علت آمدنش، بودنش و بعدها رفتنش و اينكه چرا او از همه برتر است و حاكم به همه چيز، فهميد كه هر چيزي «قدر و اندازهاي» دارد. به يقين رسيده بود كه حالا كه آمده و خدا او را قابل دانسته و همه چيز را با «دقت و محاسبه» داده، نميشود همينجوري بيدقت و با خيال و آرزو رشد كرد و «باقي» شد. مثل همه مردم كه نه ديگران قابل ذكر ميدانندشان و نه وقتي رفتند اهل بقا هستند. مصطفي ايمان آورد، مؤمن شد، مؤمن موفق.
و همين شد كه ايران، آمريكا و لبنان برايش يك مكان واحد شده بود. تحصيل، بورسيه، دكترا، جنگ، يتيمداري، همهاش انجام دادن اموري واحد بود.
نوشتن، خواندن، گريستن، نقاشي، فيزيك هستهاي، ازدواج، همهاش حرفي واحد داشت. مصطفي درك كرده بود كه «خدا او را در سختي آفريده» و براي رشد و تعالي و براي رنگ خدا شدن و بر مسند «جانشين» او تكيه زدن، بايد از خيلي چيزها خود را رها كند و راضي و خشنود، بيتكيه به غير و با توكلي عظيم در يك راه قدم بردارد.
بايد خوابش، بيدارياش، نگاهش، حركاتش و دوستياش و... همه، بي خدشهاي تنها براي او باشد.
اينكه به اين لطافت مينويسد، شمعي را با احساس نقاشي ميكند، بين ايتام بيحرف و توقعي به سادگي زندگي ميكند و وزارت دفاع را در دولت نوپا بر عهده ميگيرد، در جبهه چنان تدبير ميكند كه شكست در آن راه نداشته باشد. از توحيد به گونهاي سخن ميگويد كه عالمي به يقين رسيده را نشان ميدهد. در درس چنان محققانه و پرتلاش حاضر ميشود كه ممتاز شناخته ميشود. در برخورد با ديگران به گونهاي عمل ميكند كه نه دشمني طمع كند و نه دوستي دلخور شود و يتيمي دلشكسته و نه همسرش پس از سالها حاضر باشد كه درجهاي از عشق خود به مصطفي كم كند، اينها همه نشان از يك چيز در درون مصطفي دارد؛ آنهم اينكه مصطفي تربيت شده مكتب مصطفي(ص) بود. مصطفي را بدون خدا نميشود توصيف كرد. كاش بلد بوديم وصف صفات خدا را ميكرديم و در آخر تنها اين جمله را مينوشتيم كه «مصطفي رنگ خدا بود» همين.

در برگشت از خط ، یکی از بسیجیان شیراز را دیدم. جوانی شانزده ساله که میگفت شغلش بنایی است هر دو دستش تیر خورده بود. رو به او گفتم: تو خیلی توفیق داری که در راه خدا مجروح شدی .باید شکرگزار خداوند باشی.
او در جوابم گفت: من که کاری نکردم یکی از دوستانم مجروح شده بود ،بالای سرش رفتم. سرش را تکان دادم او گفت: به من دست نزن که سرم بر بالین حضرت است و بعد هم ارام به شهادت رسید.
شهید سید احمد رحیمی

دلتنگ آنجا که می شوی دیگر اختیار دل و دیده به دست خودت نیست، پایت طلب رفتن دارد و ذهن خودش پرواز می کند برای رسیدن. آنجا که چون میدان ربایشی قوی جاذبه دارد و مجذوب آنجا شدن بی دلیل و برهان است. آنجا که نه اشکت را دل مردگی می خواننند، نه ناله را از دنیا بریدن نه به سر و سینه کوفتنت را خود زنی، همین اعمال که به چشم مردم اینجا دیوانه بازی است در کلام اهل آنجا عشق بازی خوانده می شود. همان جا که نورش از دور چشم را می زند و چه جای تعجب که چون از اتاقی تاریک به سرزمین نور راهی شوی چشم به دنیا عادت کرده ات تحمل این حجم نور را نخواهد داشت. آنجا همان زمینی است که وعده داده شده به مستضعفان به ارث می رسد، همان بهشت خدا. کاش این تکرار هرساله، هرماهه و هر هفته و هر روزه و هر ثانیه بود اصلاً ای کاش دائم بود. مثل دائم الصلاه بودن یا دائم الذکر بودن. کاش می شد دائم الراهیان نور باشیم.
